ناودان معنا
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

   انسان را ناشناخته نامیده اند و مرموز

و خدا هم چنین است ، مجهولی به قدمت تاریخ خلقت

رسول آمده است تا تجلی کند ، آنهم تجلی اعظم

برای که ؟ همین انسان مجهول

از که؟ از آن خدای ناشناخته

تا اینجا معادله ای داریم با دو مجهول

و وقتی نظریه پردازهای بازار مکاره ی دنیا بیایند تا این معادله را حل کنند ، مجهول ها اضافه می شود.


انسان آمد تا خود را بشناساند  ،

... و خدا دلش قنج زده است برای همین شناسانده شدن

انسان در حیطه ی خود  پدیدار می شود

و در حیطه ی محیط ، پایدار

و در حیطه ی بندگی ،استوار

و در حیطه ی جاودانگی زیست ، ماندگار

انسان ، اگر در قلمرو ی جذب آسمان قرار گیرد ،  در زمین بند نمی شود.

دست هایش بال می شود ، چشم هایش دیده بان و پاهایش شاهین .

بن مایه ی جستجو ،  در ذات ماست .  گهگاه مثل کک به جانمان می افتد و بیچاره مان می کند. ... و این آغاز درد مقدس است.

رازهای خفته ، قرن هاست  منتظر زنگ ساعت شماطه دارِ شوق است  تا بیدار شود.

افسوس که لاشه های کویریمان  متعفن شده است و دردناک تر اینکه به این بویناکی عادت کرده ایم.

میان ما و هویت انسانی الهی ، دره ای عمیق است با دیواره های عمودی و صعب العبور.

و انسان  در جستجوی هویت ،  یک کوه نورد  حرفه ای است با بند های فراوان از قله که آرام و با مهارت  راه می پیماید.

هویت من و تو ، شهری است از بهشت که مدتی است با مرکز قطع ارتباط کرده است .

این تمرین که می بینی مثل تک هیزمی است که می خواهد بسوزد ... و می داند زود خاکستر می شود ... اما به این دل خوش کرده که در یک مسابقه ی دو امدادی  هیزم های دیگری فرا خواهند رسید و تا بالا بلندی قله آتش را بدرقه خواهند کرد.

می خواهم تو را به خلوص ثانیه ها دعوت کنم

و به بی کران دست ها

و به وسعت عروج

می خواهم کمی تشنه ات کنم

و مشک پاره ی باورت را یاد آور شوم

و خیمه های تفتیده ی هویتت را که در محاصره است

می خواهم ببرمت به فصل تحریر نرم باران

و آواز شور سحر وقتی می خواند -:

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمش بفرستم چو خاطرش خستم

می خواهم بر کرت های درونت قطره های معنا بوسه بزند

و از چهره ی هویتت غبار را بشویم

ساحت بی مساحت نور منتظر توست.

و حافظ هنوز می نالد :

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می کشم ، فال دوامی می زنم

با آنکه از وی غایبم وز می چو حافظ تائبم

در مجلس روحانیان گهگاه  جامی می زنم

و شاهد شعر هنوز می خواند :

گو غنیمت شمار همت ما

که تو در خواب  و ما به دیده گهیم

و به این دل خوشم که :

ای گدایان خرابات ، خدا یار شماست