ناودان معنا
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٩/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

طعم استدلال دارد این نگاه سرکشت

من به استهلال  رویت دل خوشم ، ای ماهتاب

یا بگو بر باور من ، پشت پلک من بمیر!

یا بیا پیشم ، دل شیدایی ام را کن خضاب

راستش !  در محضر مژگان تو  زخمی ترم

تا مکافات عمل در محضر یوم الحساب

کاش می شد آسمان می شد کنارم هم نشین

کاش می شد بغض هایم در حضورت مستجاب

حس بریان مرا یک شب ببر تا آتشت

شوق بریان را بکن از آتش چشمت کباب

ازنصاب عشق بیرون مانده ام ، از دست عقل

کاش می کردی مرا بر چشم مستت انتساب

رمل و اسطرلاب را انداختم بیرون دل

یک سحر با چشم هایت بر من شیدا بتاب

7 آذر91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٩/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

کنار مرقد اندیشه ام ، یک صبح جان آمد

کمی نم روی خاکم ریخت ، بوی آسمان آمد

زمین ، تبدار ، من ، تبدار ، نبض خاک هم تبدار

و درمان نگاه آبیش ،  دامن کشان آمد

گلاب دیده اش را ریخت روی بغض پنهانم

برای داستانم ، نم نمک همداستان آمد

و آتشدان من ، خاموش بود ، اما به یکباره

تو گویی جذوه ای از کوره آتش فشان آمد

مزار باور من ، شد مزور عشق ، زیرا عشق

به عشق عشق ، با فرمان عشق از بیکران آمد

ستاره فاتحه می خواند تا روشن شود ذهنم

و دست عشق از سوی جناب کهکشان آمد

و بیرون کرد جسم  باورم را از نشیب قبر

و در تقویم من روز خوش فروردگان آمد

نخواهم مرد دیگر ، باورم  را لمس کرده عشق

نخواهم زیست دیگر ، زآسمان وجه الضمان آمد

7 آذر 91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/۳٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

کویر است و شتربانان سحرگاه

حدی خواندند با لحن حجازی

و پای شوق ما در بند شب بود

سر شوریدمان مست مجازی

و از طوفان شن های رونده

تمام کوچه هامان کوت می شد

مصوت های نی ، در آن هیاهو

درون سینه مان مسکوت می شد

صدای زوزه باد از پس و پیش

تمام گوش ما را مسخ می کرد

و عقد عشق را با سینه هامان

بدون اذن باران  فسخ می کرد

تمام هیزم ما دود می شد

و سطح دید ما محدود می شد

و ابراهیم ما ، در یک بزنگاه

درون کاخ شب ، نمرود می شد

بیابان بود و چشمانی زمین گیر

و فریادی مهیب ، اما گلوگیر

و دستانی که از پرواز مانده

و فصلی خسته و در بند واگیر

عطش ، در کوچه هامان میهمان بود

و کوزه ، خالی از شوق روان بود

و زیر کوت  شن ها ، چشم بد دور

کمی از نطفه آتش فشان بود

حدی خوانان ، دوباره ساز کردند

غم اطناب را ایجاز کردند

و دست شوق را بردند تا دور

و سهم چشم ،چشم انداز کردند

هوای ما ، دوباره آسمان شد

دل ما با افق ، همداستان شد

و ابر مهر بر این دشت بارید

و ضخم باد ، اما، مهربان شد

ز یمن رقص باران ، رود چرخید

و لب ، از انبساط ابر خندید

و روبان عطش را کرد قیچی

دو دستی که در آن سو عشق را دید

کویر ما ، عطش را کرد خاموش

و از باران ، عطش می شد فراموش

و تاریکی ، دوباره حبس می شد

و می پوشید تن ، از عشق ، تن پوش

دوباره چشم هامان کوچ کردند

زشهد مهر ، لب را نوچ کردند

گل خوشبوی دل در دستمان ماند

 اگر چه عمرمان راپوچ کردند

30 ابان91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/٢۱ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

نمک پاش خدا پاشیده بر روی تو شورش را

و پاشیده ز بذر عشق بر حلقت زبورش را

خدا انداخته در پهندشت وادی ایمن

به زیر خال بی مانند تو ، ای عشق ، تورش را

و من گم کرده راهم ، او نمی خواهد که برگردم

و تلقین کرده بر اندیشه ام اسم عبورش را

و می داند مسافر ، بین راهی شوق می خواهد

برای این به ما داده به عشق تو شعورش را

سکوتی سخت پاگیر درون من شده ، شاید

شبی دیگر نصیب من کند غوغای صورش را

و بغض خام من خام است ، شاید با نگاه تو

خدا هم آتش اندازد به یمن تو تنورش را

نفس گیر است این دنیا ، گمانم جمعه می پاشد

به یمن های و هوی صبحگاه تو بخورش را

و با هر واژه الغوث از خم خانه هستی

خدا می آورد یک جام از شرب طهورش را

شهریور90

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/۱٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

نشتر نشست بر دل ما از نگاه تو

رازی که بسته بود ، غریبانه باز شد

بغضی که خفته بود نهان ، ناگهان پرید

تا هره حضور شما در فراز شد

حجم عطش به قدر دلی دل شکسته بود

از انشراح صدر به عمق نیاز شد

باور نمی کنید ببینید شوق ما

در اقتدا به هروله در اهتزاز شد

امساک عقل گر چه به هنگام محضر است

عقل از حضور باورتان پیشواز شد

تک ناله ها ، به کوچه ی نی هم صدا شدند

هم خوانی همه ، سفری تا حجاز شد

دور حریم حضرتتان ، طوف کرد عشق

آنجا که آبروی حقیقت ، مجاز شد

دل را ربوده بود نگاه عمیقتان

وقتی که دست ، بال شد و کارساز شد

وقت اذان قامتتان ، دل اقامه خواند

پشت امام باورتان در نماز شد

14 آبان 1391

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

خلوص ثانیه ها  ، تیک تاک زمزمه کرد :

که عشق آن طرف این سکوت منتظر است

و ساکنان شبستان نور دانستند

که پشت ابر ، نگاهی  غریب مستتر است

نماز شفع بود و دقیقه ، که چشم ها بارید

وبی کرانی دستی که تا خدا پر زد

گمان کنم که صدای نحیف یک نی بود

که پشت در ، درآیینه  را مکرر زد

 و روستای حضور دل ، آب و جارو شد

و آسمان  ، تپش وتر را دوباره شنید

و در میان هزاران ستاره ، ردش را

به سوی قبله دارالعماره می شد دید

مساحت دل باران نشسته ، آنشب بود

تمام حس عطش ضربدر تمام خدا

نشسته بود در آن خلوت تماشایی

به روی گونه او رد استلام خدا

خلاصه ، حجم عطش ، مشک را به وجد آورد

و ریخت آنچه درونش برای دریا داشت

و نخل خشک ، که گویا عقیم زایش بود

دوباره شوق رطب ، خوشه خوشه خرما داشت

رسید ساعت و در اوج قله های شکوه

سلام کرد و سلامی شنید بارانی

و چشم و گوش و دلش رفت ، تا کجا ؟ تا نور

به اذن عشق برای همیشه مهمانی

9 ابان 1391

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/۱٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دلم خیلی هوایی کربلا شده است . البته کربلایی پر عطش و بدور از قیل و قال و مداحی های رایج. کربلایی که بنشینم پای درس زینب سلام الله علیها . کربلایی که در بین الحرمینش دنیا و آخرتم را محرم کنم. کربلایی ناب و تنها با ترجمان اشک های ری کرده .

و با این شعر به استقبال محرم رفته ام

 

تا تو با سر آمد ، اما پای شوقش  بال شد

بر لبش شوق وصال بیکران تب خال شد

پشت سر ادبار را در قتلگاهش ذبح کرد

پیش رو ، خود جلوه ی اجلالی اقبال شد

آسمان درماند از اوج شکوه قتلگاه

قاف معنا ، بعد از او پاچالی گودال شد

بعد عمری روزه داری چشم های راهی اش

 بهر فطر وصل تو مشتاق استهلال شد

آیه ای شد در میان سوره کرب و بلا

تا قیامت ، آیه اش بر قلب ها  انزال شد

از کمال جان گذشت و بر تمام دل رسید

دل سپرد و عاقبت مجذوب استکمال شد

در محرم ، ساکن احرامی ذی الحجه شد

روز عاشورا ، نماد اول شوال شد

گشت بیت المال تو ، عرش تو شد کرب و بلا

حب او بر عاشقانش عین راس المال شد

14 شهریور 91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

دلم لک زده است برای یک کربلای پر عطش.

آی فطرس! فدای بالت شوم . بیا و شعر دلتنگی ام را به دبیرخانه دائمی عشق اهدا کن. شاید آقای همه عالم هبه بدهد.

 

تا قتلگاه ، چشمه ی راز است تا ابد

حجم عطش به عمق نیاز است تا ابد

پیکر وضوگرفته ، سرش آسمانی است

بر روی نیزه روح نماز است تا ابد

هر چند سجده  روزی قد قامتش شده

اما سرش نشان فراز است تا ابد

از دست راست ، آن طرف خیمه های عشق

تا دست چپ ، مصاف گداز است تا ابد

گودال ، در نگاه رصد خانه  حضور

بالا بلند و چشم نواز است تا ابد

با این که همهمه همه را کرده گوش کر

اما هماره بانک حجاز است تا ابد

از اعوجاج ، امت توحید  ایمنند

حب الحسین ، مثل تراز است تا ابد

قد قامت الصلوه ، به او اقتدا کنید

راس الحسین پیش نماز است تا ابد

5 شهریور 91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 شما که اهل جنوبید ، حالتان خوب است

و جنس اشک شما ناب ناب  و مرغوب است

شناسنامه تان صادره ز باران است

هوای خاطرتان آبدار و مرطوب است

و نامتان که برای زمین شده گم نام

به غیب عالم لاهوت عشق منسوب است

در این زمانه طلای خلوص کم یاب است

مرام روشنتان تا ابد طلا کوب است

و سنگ قبر شما ساکت است ، کم واژه است

ولی درون شما دردمند و آشوب است

به عشق راه شما ، کوچه آسمان پیماست

بدون حب شما ، شهر هم زمین کوب است

و قبله ، قله ی پرواز نسل ناب شماست

و مهر، از رد پیشانی شما  خوب است

دوباره یوسف مصر است و قصه کنعان

مزار پاک شما چشم صبر یعقوب است

4 شهریور 91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بر فراز دست انتظار

کودکان شوق من نشسته اند

رو به آخرین افق

آخرین نشانه ی خدا

بر جبین آسمان شهر

بیکرانگی همیشه جاری است

در تمام لحظه های بیقرار من

شور واژه های من

گاه می چکد

   به روی گونه های باورم

گاه می مکد تمام شهد باور مرا

نیش تشنه ی  زمین

ریشه می کند درون خاک

       شوق نامه ام

بال می زند دلم

قبله گاه اوست

     روی هره زمین

         هم جوار آسمان

             در کنار آشیانه ی طلوع

این زمین چقدر کوچک است

    مردمان آن غریبه اند

3شهریور91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

شوقی عظیم با همه سوز و ساز ها

خوابیده پشت سد ستبر گدازها

گویا دخیل بسته فرود شکسته پر

بر امتداد روشن شوق فرازها

ابری عقیم  مانده درون نگاه من

دل بسته بر معاشقه اشک سازها

شاید گمان کنید که در راه  مانده ام

 اما نه ! رفته ام ز پی یکه تازها

گردن فراز نیست دلم ، لیک قبله ام

آنجاست ، سهله ، خانه گردن فرازها

وقتی هلال ماه ظهورش ندیدنی است

جان من است و هروله پیشوازها

محمود ، مانده است بیایند فوج فوج

سر دادگان عشق ، سپاه ایازها

فردا که می رسد ، دل ما شعله می کشد

 بر بوم عمر ، با قلم جان گدازها

4 شهریور 91

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/۳ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

کوچه بن بست چشمم گاه شرجی می شود

تا که می آید ، سری بر حال زارم می زند

من که می دانم نه منصورم ، ولی با یک نظر

می شوم منصور او ، یک روز دارم می زند

چاروادار زمان خود زخمی اندوه ماست

باورم این است زخمی بر سه تارم می زند

صبر از چشمان توجاری است ، رنگ صبر را

یک سحر بر التهاب اضطرارم می زند

با دعای او زمینم ، آسمانی می شود

نبض آرام دل امیدوارم می زند

نور می کارد درون کرت های قلب من

زخمی اش هستم ، سحر سر بر شیارم می زند

زنده رود جاری عشق است ، می فهمم که او

 در دم آخر سری  بر احتضارم می زند

آن کریم ابن کریم ابن کریم ابن کریم!

نیم چشمی بر نگاه نیم دارم می زند

سوم رمضان المبارک

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

پزواک نجوای
تو

هنوز
تمام گوشه های ذهن مرا

مست
کرده است

نسیم
نوازشگرت

   سکاندار های و هوی واژه های من است

و
چشمانت



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/٢٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

بال زنبوری که

     روی گل نی می زد

                  خط باران را خواند

و صدای نی او

     در دلش مثل عسل می پیچید

غنچه هم می دانست

    که چه رازی است در این سوز و گداز

آسمان

    بغض خودش را بخشید

        به همان تکه ی ابری که سر سفره باغ

               باز هم مهمان بود



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/٢٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

کسی که کوچه نشین است ،آمده سر کوچه

دلش شده متبرک به نیش نشتر کوچه

و چشم های دلش مثل جوی شوق ، روان است

درون جوی کم آبی که می رود سر کوچه

در قفس شده باز و دو دست ، گرم قنوت است

دخیل بسته دو دستش به محضر پر کوچه

و شمع های دل او وضو گرفته ی شوقند

نماز صبح بخوانند پشت باور کوچه

نشان مشک ، خیابان نور ، کوچه ی اشک است

سحر قرار نگاه است با پیمبر کوچه

و بوی یاس که می آید ، های و هوی بهار است

که خون تازه روان می کند به معبر کوچه

امام اشک و تب و سوز و ساز کوچه همین جاست

صدای بغ بغوی خسته ی کبوتر کوچه

و سنگفرش زمین ، مست پیچ و تاب نسیم است

هوای کوچه شده پر ز بوی عنبر کوچه

و شمعدانی این واژه های خیس ردیفند

به روی هره ی حوض نگاه دلبر کوچه

و گوش ، خسته از این ازدحام و آمد و شد ها

امید بسته به لب های خشک منبر کوچه

نگاه ، بسته ، هدف ، مات ، عمق واژه چه سطحی است

و معنی است پس شیشه ی مشجر کوچه

ز کوچ مانده فقط نام ، کوچه عشق مجازی است

و کوثر است سحر ، مابقی است ابتر کوچه

سومین شب اعتکاف در مسجد مقدس جمکران

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۱۳ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

ولع لیلایی تو

   مجنون مرا بیابان گرد کرده است :

انت من نازح ما نزح عنا!

و تجلی ثانیه  ظهورت

    عبور قرن ها را آسان

این سوی تولد من است

        با نشانی سبز

و آن سوی ظهور توست

       با ردایی سبز

و همه ی عمر من

       فصل هروله های عاشقانه است :

لیت شعری این استقرت بک النوی؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۱۳ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

یک نظر در تو حلال است ، چنین فتوا داد

دل من ، چشم به چشمت شده ام نیمه شبی

قصه ی سیب من و جاذبه ی چشم تو بود

بر تن خسته ی این باغ تنومند ، شبی

تکیه گاه من من بود تنومندی عشق

تا ببارد ز هوا نان جوینی ، رطبی

گوشه ی شرقی محراب ، سر سفره ی دوست

بین ما بود سخن های خوش زیر لبی

اسم من فانی اسم تو در آن بزم حضور

ماند بر قبله ی من از لقب تو لقبی

لقمه می کرد خدا نای و نوای و نی را

لقمه می داد  به من در خنکای رجبی

نسب عشق کجا و من بیچاره کجا؟

همه ی دل خوشی ام بود ز چشمت حسبی

واجب عشق تویی ،  چهره مکروه منم

مسنا ! حضرت حی! یک نظر مستحبی

14 خرداد 1391

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

گزارشات رسیده حکایت از این است

که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است

عجیب نیست که در این غروب معناها

تمام باور مردم هنوز تمکین است

و دست چین تمام درخت های خدا

در این هجوم  عمومی غریب و  پا چین است !

هوای حال دل مردمان دین باور

تمام شرحه شده ، سخت تیر آجین است

سوارها ، همه در کوچه های بن بستند

و دست تشنه ی قدرت هنوز بر زین است

شنیده ام که به قاموس باور مردم

مسیح ، با همه حسنش همان تموچین است

کفن نمودن دین خدا چه آسان است

و کار اکثر این قوم ، حیف تدفین است

اگر چه باور من سوزناک و تیزابی است

گمان مبر که در این شعر قصد  توهین است

23 اردیبهشت 91

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

ز او آمدم عازم کوی اویم

عطشناک اویم ، عطشناک اویم

برای نمازت گرفتم دو مشتی

ز اشک دو دیده وضویم وضویم

در این نیزه ها ، واژِه ها سر به دارند

ببین می چکد واژه ها از گلویم

و آنقدر دور است چشمان باران

که حتی نمی آید ابری به سویم

دو دست قنوتم کمی بی قرار است

ببین دست ها را ، سبویم ، سبویم

قسم می خورم جان آن قاصدک ها

که راز دلم را به ناکس نگویم

مشام مرا برده عطر تغزل

قسم می خورم جز کلامت نبویم

23 اردیبهشت 91

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

یک موج کوچک آمده تا ساحل من

پلکم هنوز از شرجی آن موج خیس است

بغض من از تاک قلم افتاده بیرون

شور من شرجی  دوباره خوشنویس است

پارو زنان افتاده ام دنبال باران

این قایق من  از تعطش کاسه لیس است

تک واژه های تشنه کامم در رکوعند

گویی تمام باورم چون طاقدیس است

این شعر ، تنها گوشه ای از بیکران است

هر چند خود ، هم آسمانی ، هم نفیس است

27 اردیبهشت 1391

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

ایستاده ام به انتظار

تا در، این بار

 به روی پاشنه بچرخد

و اشک هایم

لولای در را

روغن کاری می کند

6 اسفند1389

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

شقیقه هایم می زند

همراه با نبض خفته در رگ های باورم

و گیجگاهم

انباشته از فریاد است

واژه ها بادنده سنگین  می آیند

رگ هایم دچار ترافیک شده است

گاه دوربین ها ی نامحسوس

گردش به چپ واژه هایم را ثبت کرده اند

خیلی از همین واژه های سرکش

 لت و پار شده اند

خدا رحمتشان کند

اما چاره ای نیست

باید فریاد زد

هر چند گوش ها انباشته از

انفجار بمب هاست

خطوط ممتد راه

نماد حکومت نظامی اندیشه های جامد است

امسال

سوگوار کوت کوت واژه های تصادفی ام هستم

28 اسفند 1389

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

به پیشواز روز مبارک میلاد حضرت فاطمه زهرا روحی لها الفدا

دو چشم های دلم شوق تازه می خواهد

برای بارش باران اجازه می خواهد

شبی که فاطمه از عرش می شود نازل

نه اشک ، بلکه برات گدازه می خواهد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

اطراق کرده ایم کنارنگاه تو

این کوت کوت واژه ی خیس و شکسته را

معنا کجاست تا بنشانم به هره اش

پای کبوتران پر و بال بسته را

از باز ها گذشت ، نشستیم کنج راه

دریاب این نشسته ی در خون نشسته را

فریادهای ما همه غرق سکوت ماند

بندی بزن شکسته ی این نی شکسته را

افتاده است زیر نگاه تو بغض ما

دریاب این تلاطم از خویش رسته را

آغوش توست آیه ی " انا الیه " ما

در بر بگیر این تب و تاب خجسته را

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

کنار مرقد اندیشه ام آرام جان آمد

و عطر دلنشین لحظه های جمکران آمد

و تا فهمید من غرق غبار راه ، متروکم

کمی نم روی خاکم ریخت ، بوی آسمان آمد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

و صیادانه قلبم را به دام انداخت با یک تیر

و شد پای تعلق در حریم چشم او پا گیر

و خواب لحظه های وصل را تا دید در چشمم

با یک نازک کرشمه کرد خواب وصل را تعبیر

کمی نم روی خاک تشنه ام پاشید با دستش

و شیرین کرد کامم را ز شهد خنده ی  انجیر

و بین بغض های پاره پاره از محبت خواند

و شاید دوخت بغض پاره ام را باکمی تحریر

نمی دانست من آماده ام ، آماده ی رفتن

نمی دانم چرا آمد کنار برکه با تاخیر

غدیری بود این بالا بلند واژه های من

جهاز عشق می شد از همین تک واژه ها تفسیر

اذان پیچید، تا قامت ببندد عمق یک واژه

همین تک واژه قامت بست پشت قامت تکبیر

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

این شعر را آقای منصور ارضی در فاطمیه اول مسجد ارک خواند . این شعر حاصل درد درونی آقای لطیفیان است.

کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شست و شوی این بدن کم است
بانوی من نحیف نبود، این چنین نبود
وقتی نگاه می کنمش ظاهراً کم است
در زیر پارچه ورمش گم نمی شود
آن قدر واضح است که یک پیرهن کم است
باید چگونه جمع کنم این بساط را
فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است
مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
باید بمیرم آه، پشیمان شدن کم است
گیرم حسین دق نکند این چنین ولی
گریه بدون داد برای حسن کم است
آئینه آمدی و ترک خورده می روی
یعنی برای بردن تو چهار زن کم است
پیراهن حسین که کارش تمام شد
پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است
بالت، پرت، تنت، همۀ پیکرت خدا
این زخم ها زیاد ولی وقت من کم است
علی اکبر لطیفیان
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

1-

ازدحام خاکستری شهر

   بی صدا ترین همصدا را

               به خاک نشانده است

2-

گل

    در میان تفتیدگی در و دیوار

            گلاب می ریزد

                  از پهلویش

3-

به جای صدای اذان

      حجم سنگین غبار است

             و همهمه ی مستانه ی بغض های مجعد

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

من چترها را سه طلاقه کرده ام

وقتی در استوایی ترین فصل زمین

    تو می باری

یا ایها العزیز!

   دو رویی ام را ببخش

   آسترم را به باد خواهم سپرد

ببار!

کله شق ترین زمین ها ، تشنه اند

و محصولشان ، ترک هایی است به عمق فریاد!

ببار!

ویلاهای کنار مسیل

خسته از تلون ساکنانشان

میل به خرابی دارند

ببار!

مسیل باورمان را بشوی

چقدر بوی دریا میآید!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

برای مظلومی که از او برای حزب هایمان خرج می کنیم!

واژه های من طوفان زده آذر دارد

مثل آتشکده ها شوق مکرر دارد

و همین چند کلامی که شده پا به رکاب

تا ته جمله ی معنای تو معبر دارد

باورت نیست ؟ همه از تب و تاب قلم است

این همه بغض که این شعر سراسر دارد

بشنو بغض مرا ، ترک مکن شیدا را

نکند بغض دلم باز ترک بردارد

باورم نیست تو دوری ، خبری آمده است

که تو همسایه ی چشمی که کبوتر دارد

لیله القدر که تحریر مرا می فهمی

تک صدای تو در آن است ، مقدر دارد

حیف ، این پنجره بین من و تو گشته حجاب

حیف ، این دیده که ترسیم مشجر دارد

آخر حرف همین است که ایمانم گفت:

خضر با اذن تو در میکده محض دارد

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

وقتی تمام بغض دلش را فشانده بود

وقتی که مهجه ی تپشش را چکانده بود

وقتی که هم صدای بهاری که می رسید

پرواز را به لهجه ی پروانه خوانده بود

وقتی که فعل هروله را خوب صرف کرد

در انتهای جمله به کرسی نشانده بود

وقتی که هوش را - که کمی مست می نمود-

در یک نگاه ، یکدله ، از سر پرانده بود

وقتی تعلقات دلش را برای دوست

در پای دوست ، یک شبه ، راحت ، تکانده بود

در آخرین نفس که خدا بود و او و عشق

حرف نویی نداشت ، غزل مات مانده بود

مهجه: آخرین قطره خون اشاره به الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام

اهدا به همیشه زنده تاریخ شهید شاهد آوینی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بالهجه ی بارانی ابری  که ترک داشت

در موسم طوفان که به باران تو شک داشت

یک چشم ، به یک گونه فقط هروله می ریخت

یک گونه که از خویش کروری کک و مک داشت

یا نیشتر از رعد در این هروله می خواست

یک بغض که حس عطش بادکنک داشت

آواز همایون دو دستی که هوا بود

در شورترین لحظه ، فقط شوق نمک داشت

در گفت و شنود من و گوش توی تازه

حرف دل من باز کمی حس کپک داشت

آن سوی تر از بزم من و تو ، سر کوچه

در عمق ترک ، باور عاقل متلک داشت

ابری سر سجاده ی خود ، غرق دعا بود

ابری که برای شب ما ، نور یدک داشت

بارید ز چشم من و تو آیه ی امید

وقتی ترک خشک زمین ، ذکر کمک داشت

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

باید به سینه کاشت خدا را عمیق تر

انگشتری به دست ، ولیکن عقیق تر

نمرود این سوی است ، در آن سو لهیب عشق

باید پرید جانب آن منجنیق تر!

دلهای عشق کش چه فراوان و بی حدند

باید دلی شناخت که بیت العتیق تر

راهی فراسوی است که در آن نشانه نیست

جز راهیان خسته و قطع الطریق تر

از دوستان راه ملولیم و خسته ایم

در غیر هست راهروانی رفیق تر

فردا ، کنار برکه ی مستی قرارمان

امروز سهم ماست شرابی رهیق تر

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

پیرترین جد مشترک روح  زمینی و آسمانی من است

او که جمعه ها دلش برای من تنگ می شود

شنبه ها به من امید می بندد

یکشنبه ها با نگاه مهر غسل تعمیدم می دهد

دوشنبه ها قلبش را به درد می آورم

سه شنبه ها برای روشنایی قلبم ریسه ایاک نعبد و ایاک نستعین می بندد

چهارشنبه  برای فرج من دعا می کتد

و پنج شنبه ها دام های پاره کرده ام را ترمیم می کند

پیرترین بغض نهفته تاریخ

جوان ترین حنجره ها را خواهد  داشت

تک خوان سرود عرشی انتظار

در غبار رفتار من و تو

و وارونگی باورهایمان

هنوز سینه صاف می کند!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

گفت: ای مفلس! بیا یک صبح من را آرزو کن

در میان خلوتی آرام با من گفتگو کن

در درونم تک صدایی گفت: او دور است ، آن سو

گر چه آرام درون خواهی بیا و ترک او کن

گفت: من در کوچه ی بن بست ذهنت خانه دارم

محرم تنهاییت هستم ، به سوی عشق رو کن

گفت : شاید غایب امروز تو هرگز نیاید

چشم از راهش بشوی و با همین امروز خو کن

گفت: جانم!حاضرم در لحظه های پیچ و تابت

در فراز و در فرودت هم نشینم ، سر به تو کن

سازهایم کوک می شد با حضور غایب او

باورم می گفت: هان ! در محضرش میل سبو کن

تک صدایی گفت: تو ناپاکی و او پاک زاده

در تو او منزل ندارد ،باورت را زیر و رو کن

گفت: من پاکم ، تو پاکی ، عشق پاک پاک پاک است

آبرویت رفته؟ از ما جمعه درک آبرو کن

تک صدایی گفت: ای تارک نماز بی وضو ! هی !

گفت: از باران اشکت در نماز ما وضو کن

باز در دل شورشی شد ، زخم هایم شره کردند

گفت: با شهد نگاه ما تمامش را رفو کن

بی قراری موج می زد ، گفت: در یک عصر جمعه

مثل یک خطاط بر دل مشق های کو به کو کن

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

نسیم پیرهنت می رسد ز رکن آباد

شده است در دل من شور عاشقی ایجاد

و دست های من دور مانده از ایمان

نوشته است برای تو مشق استمداد

عجیب جمع ، نفس گیر و جامعه ، تنگ است

به اذن عشق شده سینه طالب اِفراد

نمادهای تو را یاغیان شب بردند

شکسته است درونم نماد تو ، ای داد!

عزیز مصر تویی ، بی تو مصر نیست عزیز

خدا کند که بیایی برای استرداد

ز چشم تشنه ی یعقوب ، واژه واژه اشک

چکیده است دمادم ز دوریت فریاد

چه تلخکام شده زیست ، حضرت شیرین !

چه شوقناک زمانی که خوانی ام ، فرهاد

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

نخستی های ما ، هر صبح نان تازه می خوردند

و زنبیل پر از الهام را تا شام می بردند

و پیش از مرگ ، هنگام دعای عهدشان ، هر روز

به پای دوست می ماندند ، می خواندند ، می مردند

همه دردی کش میخانه ها بودند، از آنجا

برای  نسل ما خمخانه را یکجا می آوردند

ولی افسوس ، ما در پیچ و تاب زندگی گیجیم

در این سرعت ، گرفتار سکون و غرق تدریجیم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٥ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

مهمیز های حادثه ای زخم کرده است

پهلوی بغض کوت مرا ،شره کرده خون

کاریز های سینه ی من بی قرار تر

جاری شده است در تن کرتی کویر گون

یا ایها العزیز! شبیخون بغض هاست

آرام کن دلی که شده بی تو اشک گون

چشم بهاری من و ما ، غرق بارش است

ای نام تو برای همه رامش و سکون

ادراک های زنده ی ما در غبار هجر

چون ماهیان دور ز رودند ، واژگون

از انعطاف توست که دل ، نبض می زند

از چشم های توست که شوق است ذوفنون

تصویر ذهنی من و ما ، جمعه ای خوش است

زین روست عقل ما به هوای تو در جنون

ای آسمان! ببین که زمین بی قرار توست

با تو است از فریب زمانه ، زمین مصون

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

هر سو به کمین ، دام نشسته ، آقا!

از من تا تو ، پیام ها دربستند

آهو بچه ای آمده تا دستانت

آغوش گشا ، شکارچی ها مستند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دیشب توفیق دست داد و در همایش تکریم از استادی بی بدیل ، هم نفس صدها دانش آموز دیروز استاد خط و حظم ، استاد غلامرضا تنها بودم . استادی که از سال 1353 او را شناختم ، اما هنوز او را نشناخته ام.

در آن همایش نفیس ، بزرگانی در اوصاف ایشان هروله کردند و دیگر نوبت به این کمترین نرسید، اما وظیفه دانستم این متن را اهدا کنم.

یادش نور!

می گفتید مساحت نونتان سه نقطه در سه نقطه باشد. کوچک و محدود.

و سین سیرتان ، سیر کشیده شود.

می گفتید الفتان شوق رهایی داشته باشد. نوک پنجه بر سطر بایستد ولی سرش هوایی باشد.

می گفتید وقتی لام مالکیت را می نویسی ، مراقب باش الف بی قراریت بیش از سه نقطه نباشد. آن را روی نون بکار . آنوقت وارونه اش کن. هر چند هنرمندانه نوشته باشی ، به میم "  می"   می رسی.

می گفتید نکند عین عرفانتان ازعین زاهدانه علی دور شود.

می گفتید اگر می خواهی قهرمان باشی، قاف معنایت را یک گام از همهمه مردم دور نگهدار . نکند همهمه های مردم ، گردن قافت را بشکند.

می گفتید سطر را خوب بشناس. گهگاه در عرصه ی  زیست ، نیاز داری کشیدگی هایت روی سطر بنشیند. نکند فرازهایت کوتاه و فرودهایت فراوان باشد. نکند مشق های زیستت در سطر اجتماع زمین گیر شود.

می گفتید خوشا به حالتان  اگر کلام آخرین زیست شما از سطر ، پرواز کند و بر بالا بلند افق زیستتان بنشیند.

می گفتید نقطه ،  همیشه پایان نیست . نقطه ی آغازین هر سرمشق ، شوق طلوع دوباره است.

می گفتید نکند رای درماندگیتان  ابراز شود . "را"  را در میان دال دلتان مخفی کنید.

می گفتید رای رأیتان را مرغی بنویسید ، مرغی با افق آسمان . نکند رأیتان به دانه ها سرگرم شود.

می گفتید نکند دنیایتان را کشیده بنویسید . تنها به آخرتی بیاندیشید با ت هفت نقطه

در سرمشق هایتان عشق را فراوان یافتیم  که بی قرار آسمان شهر ، به سطر ها دل نبسته بود.

می گفتید "فای" فهمتان را با صلابت بنویسید . تمام قلم.

می گفتید "های" عهدتان را شوقناک و در جلوتی زلال باگوشه ی قلم در آغوش هم قرار دهید. آن گاه  در محضر عشق به اطناب دچار شوید و آن را از این صبح تا آن صبح و از این جمعه تا جمعه ظهور بکشید.

دست شما ، چشم راهمان بود.

ما هروله ی شوقتان را در رقص قلمتان یافتیم و در نجوای عاشقانه ی قلم با سپیدی صفحه ای که به نگاهتان دخیل بسته بود.

شما معلم خط ما نبودید. معلم حظ ما بودید.

استاد!

دیروز های ما و هم نفسی با شما از جنس سفره های آب زیر زمینی است. سرشار از طراوت که گاه برای بازیافت یک جرعه از آن چاهی عمیق می زنیم و موتورهای عطشمان بال بال می زند.

امروز ماییم و واحه های کم درخت. جمعیت روستایی باورمان ، شهرنشین شده اند.

استاد!

دیروزها در نقشه ی زیست ما زنده رود اقبال را کشیدی، نه هفت نقطه و نه نقطه که هزار و یک نقطه.... و امروز قایق های ما زمین گیرند و ماهی های شوقمان ماسیده.

یادش به خیر که شوق سیاه چادریمان ، در فصل کوچ ، شیدایی را مضمضه می کرد.

در سنگواره های دیروز ما بال دیده شده است . آنچه امروز افسانه می نماید.

استاد ! نخستی های ما در جحفه ماندند. جهاز باورشان را روی هم کوت کردند ، سایه بان ساختند . آنان غدیری ماندند. ...  و ما سقیفه نشین شده ایم. عین نگاهمان علوی نیست . مدینه ی فاضله مان یک نقطه کم دارد.  کم کم برای عبور در سرزمین یخ زده باورمان باید سورتمه ای دست و پا کنیم.

استاد !

انبوهی از پرندگان مهاجرتان ، پرواز را فراموش کرده اند.

دعای خیرتان ، تنومندی عمر ما را مثمر می کند.

از لیقه ی عشق تا قلم کام گرفت

از خلوت شوق درس الهام گرفت

با دستی که گرد قلم کرد طواف

"تنهای زمین" ، از آسمان جام گرفت

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

یک مشت جمعه پشت سرم کوت می شود

طالوت های آمده ، جالوت می شود

افسوس ، اشتیاق جوان نهفته ام

در انجماد هروله فرتوت می شود

لاهوت ها ، که سهم من از چشم های اوست

در پیچ و تاب حادثه ناسوت می شود

طرح ظهور عشق ، در این صحن ، آشکار

با رأی عقل شب  زده ، مسکوت می شود

قلب غدیریم - که علی را سروده بود-

از باور سقیفه نشین لوت می شود

یاقوت های یافته از کانی امام

وقتی گرسنه ایم ، فقط قوت می شود !

تک واژه های مانده ز فرهنگ انتظار

با دست کودکان زمین ، سوت می شود

افسوس ، چاشنی دلم بی هویت است

هر چند جمعه ، بشکه ی باروت می شود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

عشق ، وقتی نشست پای سخن

دید باران چقدر مظلوم  است

آسمان ، پشت ابر کز کرده

اشتیاق زمین لب بوم است

توی جالیز فکر مردم شهر

بذرها ، از تبارِ موهوم است

صلب ها ، خسته از تراوش عشق

رحِم بیکرانه ، مختوم است

از جذام مزارع تزویر

دین مردم عجیب مجذوم است

عشق ، وقتی که حالمان را دید

و پذیرفت سینه مصدوم است

به ملاقات وا‍‍ژه هایم رفت

که به حبس سکوت محکوم است

صفحه ای تازه باز کرد و نوشت:

این زمین ، سهم کشت مفهوم است

و کریمانه ریخت فضلش را

نزد ارباب حسن مرسوم است

سینه ام ، از حیات سرشار است

تا که اذن حیات ، مرقوم است

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

ابرهایم برای تو بارید

ای که باران ترین بارانی

در نگاه منِ بدون ابر

آی باران ! کمی نمی مانی؟

 

شنبه ها ، جمعه ی من شیدا

مثل جمعه لطیف و پر غوغاست

هفته ای دیگر است اما دل

جلد آن جمعه ی فراق شماست

 

کرت های دلم کویری تر

سفره ی آب ها ، عمیق عمیق

و رکاب نگاه من ، در راه

تا نشیند در آن رکاب ، عقیق

 

آی ! عمر عطش لب بام است

شوق ، از انتظار می میرد

گاه گاهی نفس زدن هایش

از پس ابر ، نور می گیرد

 

به فدای تویی که می بینی

که دلم بال می زند هر روز

به فدای تویی که می گویی

عمر تا هست ، در فراق بسوز

 

 

قلب آیینه ی زمین خاکی است

گاه گاهی کمی رمق دارد

شوق من مثل تیشه ی فرهاد

رغبت تق تتق تتق دارد!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

در سرزمین ما رسم است که بعد از عروسی ، به حضور داماد فرخنده و عروس خوش اقبال می روند . هر چند ،چند روزی از عروسی آسمانی محبوبه ی خداوند حضرت فاطمه زهرا و مولای زمین و کائنات  علی ابن ابیطالب ( علیهم السلام ) گذشته  ، اما به رسم پا تختی احساس شادمانیم را اهدا می کنم.شاید کریمانه صله ام دهند.

' آری ' که گفت ، عرش خداوند کل کشید

بر بوم عشق ، حضرت دلدار  دل کشید

بر قاب آینه ز حیای عروس عشق

یک نو عروس  حسن با دو نگاه خجل کشید

جای امیر عشق ، کنار عروس حسن

آتشکده کشید ، ولی مشتعل  کشید

 

زمزم در خانه علی می جوشد

زهرای عزیز  رخت گل می پوشد

لب تشنگی رکن یمانی ، امشب

از بزم علی و فاطمه می نوشد

 

میان حجله آمد شوق با شور

زمین سرشار شد از زمزم خور

برات آسمانی می دهد عشق

شب رویایی نور علی نور

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢۱ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

حافظ متعلق به سرزمین سی مرغی ما است که اگر خوب کلامش را در ضمیر مستتر خود هضم کنیم ، تجربه ی انس و هم نفسی با انسان کامل را تجربه خواهیم کرد.

حافظ ، از میانه ی انبان معناها تنها مشتی را برداشته و نه تنها به ادب فارسی که به بشریت هبه کرده است.

حافظ ، رندی است که یوسف معناها برای آن که صیدش کند ، انبان خود را در معرض "صواع الملکش " قرار داده است . او هم اکنون هم نشین خداوند معناهاست .افسوس در سرزمین ما - که سخت محتاج آیش سرزمینی و مدیریت آب های سطحی است - تنها و تنها یک روز به این بزرگ مرد تخصیص داده شده.

او در افق قاف خود است و ما در کوهپایه های زیست همچنان نگاهی به قله داریم اما به قول حضرتش :

من نیز دل به باد می دهم ، هر چه باد باد

واژگان نارس من امروز می خواهند به انسانی عرض ادب کنند که شفاخانه ی نسل های معناگراست:

شفا ز گفته ی شکر فشان حافظ جوی

انسانی که عاشقان به دست او محضر عشق حضور و غیاب می شوند :

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم ، چکنم

انسانی الهی که نماز و نیازش رو به قبله ی چشمه خورشید است:

ذره تا تا نبود همت عالی ، حافظ

طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

وقتی که اختلاس عزیزان !! نجومی است

فرهنگ اختلاس در این عرصه بومی است

تا چوبدار گله ما گرگ می شود

باید نوشت سال عزای عمومی است

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بنچاق دل به نام تو شد ثامن الحجج

پابند صید و دام تو شد ثامن الحجج

وقتی سلام کرد دلم ، جام باورم

لبریز از سلام تو شد ثامن الحجج

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دور از قلمرو پریشانی لحظه های بی تو

با پایی خلیده از خارهای مآمونی

   و شوقناک

         و مثل چشمه های چشم اباصلت

آمده ایم

    نوازش های جالیزی ات

خنکایی است که لحظه را

    شرجی می کند



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

از سیر تا پیاز مرا خوب دید و رفت

در یک حراج هروله ام را خرید و رفت

بادام چشم من که کمی تلخ می نمود

بادام شور بغض  دلم را چشید و رفت

پس کوچه های نبض مرا خوب می شناخت

آدینه شب ، به خانه ی قلبم رسید و رفت

انگور تاک  من همه از جنس  غوره بود

از روی هرّه خوشه ای از تاک چید و رفت

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

جشن حنابندان باران است

و مراسم ازدواج ریشه و خاک

کرت ها ، میزهای دو نفره چیده اند

  و قطره ها

      طراوت به دست

می آیند و می روند.

ابرها

    کل می کشند

و ریسه رعد و برق

    در تمامی آسمان کشیده شده است

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

شمال و مشرق و مغرب جنوب خواهد شد

وحال اهل زمین خوب خوب خواهد شد

طلوع ، واژه ی تکراری است ، یک جمعه

نگاه های همه پر غروب خواهد شد

سپیده ،قامت سروت طلوع خواهد  کرد

و قاب پنجره بی چارچوب خواهد  شد

و مثل خال تو بر گونه های هاشمی ات

جنوب قبله نما نقره کوب خواهد شد

برای سهله ی تو بال های شوق همه

به سوی کوفه  سحر پای کوب خواهد شد

و سکته ، از خنکای تو میکند سکته

و ناوک غزلم بی رسوب خواهد شد

بیا ! به اشک نظر راه عشق را شستیم

تمام راه شما رفت و روب خواهد شد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

یک های تو

   بخارم می کند

         و قطره قطره

              می ریزم

آنوقت تو می مانی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

ا ین نوشته را اهدا کردم به مربیان خانم اردوگاه امام حسن مجتبی ( ع )

یک آتل می خواهم

واژه ام را سر راه معنا

   یک نگاه تلخ

         شکسته است

نکند

فردایم

  مو ورداشته باشد!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دور از باران شوق ربنا

دست ها افتاده از حال دعا

مسجد و محراب و منبر خالی اند

دور کاری می کند دست دعا!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

چون عشق بیا دوباره جاری باشیم

سرشار ترین حس بهاری باشیم

مقصد دریاست ، آن سوی دره ی درد

چون رود بیا که رودباری باشیم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

شالیزارها مست آبند

    نی زار ها مست آه

اگر قبسی از آتش بیفتد ،

             شالیزارها خشک می شود

واگر شتکی از آب ،

             آه ها می خشکد

خدایا ! خدایی کن

    آه هایمان آبکی نشود

         و آب هایمان شالیزاری نماند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

در معبر عشق مین گذاری کردند

تدبیر مرا برون سپاری کردند

اول سر عقل را دم پاشویه

بردند و بریدند و سواری کردند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

این هروله خانه زاد بادا!

تا عشق در امتداد بادا!

آتشکده ! هستی ام بسوزان

خاکستر من به باد بادا!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

زیر پای من افتاده است

   شعور قالی بافی که

     قالی اش را شبانه بافته است

          با نغمه های اشک

و کلاف های رنگ رنگ آرزو

و ترنج آن

    یادگار دل بریدگی اوست

           هنگام تماشای یوسف

زیر پای من است

      گل هایی که در نگاه دختر قالی باف غنچه کرد

        دلال ها غنچه اش را وا کردند

           و حالا دارد پژمرده می شود

زیر پای من افتاده  است

   دار قالی عمودی خانه قالی باف

      که حالا افقی دراز کشیده است

           فاتحه !

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

نوشتم:

   سپیده که سر زد

   دیگر

      تنها با تو آغاز می کنم

                         امضا:

                       شب نشین

نوشت:

سپیده که سر زد

     می برمت

                          امضا:

                          روز

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٥ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

صدای زلال نگاه تو

   از پس ابرها

       با پژواک العجل ما

           هم خوانی دارد

زیر صدای اشک ما

    زمینه ی خوبی است

            برای تحریر تو!

ای داوود من !

   زبورت را بخوان

زیر صدای اشک ما

      امتداد خواهد داشت

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٥ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

منارهایمان

      جنبان است!

و مسجد اماممان

   محل آمد و شد توریست ها

در بازار وکیلمان

     توکل به خدا گم شده است

و نام وکیل آباد

   ما را به یاد باغ وحش می اندازد

در برج میلادمان

    مرگ را با گرد طلا سرو می کنند

و در بوستان آب و آتشمان

    آب را به بازی گرفته اند

         و آتش را خاموش کرده اند

سر هر کوچه

   نام شهیدی است که غریبانه

        تلون شهر را می بیند

         و تلبیس عشق را!

جمعه ها

   ملودی تند فتیله ای ها

       همه را به یاد انتظارمی اندازد!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٥ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

قاب دلم لک زده است برای:

رخساری نمکی ، به رنگ ارغوان

با منظری نیکو

اندامی به لطافت گل بابونه



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱۱ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بر دوش شکارچی کهنه کار

عقابی نشسته است

        با پنجه های در نمد پیچیده شده

و یال هایی بریده

که چشمانش

     زندانی چشم بندهااست

و پروازش

به فرمان شکارچی

گاه روی طناب می نشیند

و شکارچی تابش می دهد

   تا او تمرین تعادل کند

و گاه با یک طناب بر دست های شکارچی

     دخیل بسته است

همه ی همت عقاب

     به ران خرگوش هایی است

   که به او هبه می کنند

پشت چشم بند

    کوه ها می میرند

        دشت ها کویر می شوند

             و پرواز

                  افسانه

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

برای تو ابرها در بنه انتظار مانده اند

و زمین ، بذرهای نهفته اش را برای افتتاح دوباره خلقت

                      فراهم آورده است

فصل تمحیص است

و لیمحص الله الذین امنوا

و دندانهای عقل مردم آبسه کرده

قرار است روزی طولانی فرا برسد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

هیس هیس واژه های بغض من رسیده اند
هیس هیس اشکهای شوق من رمیده اند
گوش کن واژه ای رمیده از دلم
نوش کن لحظه لحظه ها مرا چشیده اند
آی آب ! تشنه ای نشسته در نشیب
آی باد! بالهای من پریده اند
آی چشم! ای کرانه های بیکران
یک نگاه  باز هم مرا ندیده اند
توی مصر  یوسفی نشسته بر فراز
حیف حیف حرفها ز غم چریده اند
آسمان باز هم ببار شوق را
بیکران لحظه ها ز غم بریده اند
هیس هیس این مزار یک شقایق است
خوش خبر بغض خسته را خریده اند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دوغاب عشق

   لای همه موزاییک های باورم را پر می کند

و با گونی یقین

    همه شک ها را پاک می کنم

حالا سطحی دارم صاف

                         محکم

                         تمیز

حالا می شود نشست و

    در هروله ترید کرد و خورد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

با دار و ندار عشق می سازد دل

با قول و قرار عشق می سازد دل

حلاج صفت دچار حیرت شده است

با چوبه ی دار عشق می سازد دل

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

تحت الحنک باور من باز شده

هنگام نماز ، غرق پرواز شده

شیدایی او دل مرا برده ولی

چشمان ترم اسیر ایجاز شده

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

آنانکه به عشق وامدارند هنوز

تا وقت قرار بی قرارند هنوز

هر چند که در طواف کوی یارند

خود را محرم نمی شمارند هنوز

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٧ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

حال ها را مقام خواهد کرد

عشق را بی نیام خواهد کرد

زودتر از من و تو با لبخند

به من و تو سلام خواهد کرد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

تا واژه دوباره گم شود ، می آیی

تا عشق ، به عشق ، قُم شود ، می آیی

گفتی که تعلقات را کوت کنید

تا سینه ، غدیر خم شود ، می آیی

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

حلاج اگر سرش به دار تو نشست

تا لحظه ی مرگ بر قرار تو نشست

خود را به تو و قامت سرو تو فروخت

در منزل دل به اعتبار تو نشست

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دوربرگردان باورهای ماست

و ازدحام بغض های فرو خفته

تلاطم واژه هاست

    در مردابی ترین مرداب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

دریا که نیست ،ما همگی رودخانه ایم

تا تشنه ی کویر معانی روانه ایم

آقا! اگر نیایی ، غرق تورمیم

ما پول های رایج بی پشتوانه ایم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

تا در کمند زلف تو پاگیر می شویم

از قیل و قال مدرسه ها سیر می شویم

اینجا کمان و تیر فراوان به دست ماست

تا آرش توایم کمانگیر می شویم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

شراره های آویخته بر الفبایم

در هوهوی تو می رقصند

و رنگ ارغوانی آن

گاه  در بوم آسمان شره می کند

فحوای بغض مرا

غروب می فهمد

و

با آن همدردی می کند

تجرید بغض ها

واژه هایی است آشفته حال

     اما بارانی

استعاره هایی است

   برای ترسیم موسم وصل

ابرهای غروب زده

 هم کیش های منند

و سرخی آن ها

به رنگ تشویش های من

برای استخلاص از این بند سکوت

غدیری می خواهم

تا واژه های حیدری ام را

بر بالا بلند جهاز اندیشه ام

تا خدا پر دهم

حاضرم برای واژگان دارای صغر سنم

در شناسنامه ام دستکاری کنم

تا وقتی بنفسی أنت نوشت

به تمسخرش نگیرند

و وقتی إن حال بینی و بینه الموت خواند

    عمرش را دراز ندانند

من حضور ممتد چشم هایش را حس می کنم

و ابرها جرات ندارند این حضور ممتد را قطع کنند

شبکه ی لوزی معرفت

   همه جا هست

و دل من

برای ارتباط با نام مسیحایی اش

هماره آنتن می دهد

و او می داند

که نجواهای من

   به قصد تلذذ نیست

واژه هایم در طواف اویند تا

او راضی شود

دست هایم

مانند مورد ، ضخیم اما سرسبز است

و چشم هایم

برای آتش گرفتن تنها به گوگرد احتیاج دارد

و مستشار چشم هایم

گاه مهری است که در گوشه ی سجاده جا خوش کرده

  و ناگهان بارانی ام می کند

در اوج این همه سکوت

تپش هایم غرق استغفار است

حساب مسدودم را

صبح زود

      باران اشکم باز کرده است

و چک های بی محلم را

پاسخ سلام مهربان ترین مهربان

          پاس!

همو که قامتش به اندازه ی لطف است

و سایه اش به اندازه ی فضل

همو که در سختی ها

سقف باور مرا

عشق اندود کرده است

من

دست دوز دست های گرم خدایم

23 دی 1388

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 

در آمایش سرزمین باورم

باید برآب های رونده سد زد

از همین خرده باورها

      سیل بند زد

تا هجوم وسوسه ها

     هستی ام را نبرد

و در سیل رودهای شهرت و شهوت

      خانه نساخت

باید

آن قدر بارید

  تا سفره های آب زیر زمینی پر شود

باور من

  در جغرافیای خشکسالی

   در سخت ترین عرصه ی زمانی است

ابرهای اشتیاقم

  در سرزمین دیگران می بارد

و زمین من

هنوز العطش می گوید

چشم هایم باردار نیست

   و همین که چشمم نمی خشکد

   به واسطه ی چاه هایی است که

    از زمین آب می آورد

    نه از آسمان

افسوس

از صرفه جویی در آب

   به صرفه جویی در اشک رسیده ام

27 بهمن 1387

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

تا آخرین نفس نرسیده

باید که شست آینه ها را

با دست های غرق تمنا

باید نوشت مشق دعا را

*

آن سوی این خیال و توهم

آغوش عشق منتظر ماست

امروز اگر که عشق نوردیم

امروز نیست ، قصه ی فرداست

*

ما از فراز این شب دیجور

باید که نور را ببوییم

وقتی که می دمد نفس عشق

از بطن خاک جمعه بروییم

*

ما از تبار آینه بودیم

افسوس از غبار گذشتیم

در خانه باغ کوچه ی دنیا

از چشم شوخ یار گذشتیم

*

دلهای ما که غرق خدا بود

امروز جلد آینه ها نیست

بر داربست این دل رسوا

شعر بلند آینه جاری است

27 بهمن 138

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

یک روز از این شراب خواهم نوشید

از سینه ی عشق ، عشق خواهم دوشید

می دانم که دست دل کوتاه است

اما به امید عشق خواهم کوشید

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

مردان ، همه ساکن خدا آبادند

در بزم حضور ، واله و دل شادند

از بیش و کم زمانه گویی دورند

 با ذکر تو مشغول مبارک بادند !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

 ای عشق ! بیا مرا از این درد ببر

آتشکد ه ی دلم شده سرد ، ببر

دستم خالیست ، سینه ام خالی تر

ای عشق ! نگو هیچ نیاورد . ببر

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بر طاقچه ی دلم تو می مانی و بس

این خط خطی مرا تو می خوانی و بس

این غصه ی کوت را ز غوغای  دلم

باور دارم فقط تو می رانی و بس

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

درها همه باز بود ، ما جا ماندیم

پشت در بسته ی معما ماندیم

می گفت : بگو خدا ، دلت را ببرم

افسوس که از فیض خدایا ماندیم

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

هر شب آیات ، بر سرم می بارند

در کرت دلم ذکر خدا می کارند

از قاب دلم ،  هر آنچه جز نام خداست

با نیم نگاه مهر برمی دارند

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

بی تاب ترین بغض مرا عشق خرید

دستان دعای من از این هِرّه پرید

در دشت اجابت خدا  ، خواسته ام

تا صبح ِ سپیده گشت ، دل داد ، چرید!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

تا زخم دلم بر سر دار عشق است

تا پای دلم آبله دار عشق است

دیگر خبری ز دوری و هجران نیست

آهم اکنون امیدوار عشق است

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

با دیدن ماه ، روزه دار تو شدیم

در وقت سپیده بی قرار تو شدیم

آتشکده سرد بود ، شعله بخشیدی تو

در آتش عشق داغدار تو شدیم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

کشکول به دست پا به پا می شد عشق

در گوشه ی بوم خسته جا می شد عشق

اول من ِ تشنه مبتلایش بودم

در واقع عشق مبتلا می شد ، عشق

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

با اینکه کمی دورتر از فرداییم

تا مأذنه های ربّنا می آییم

حالا که تمام درد بر جا شده است

با مرهم چشمان خدا برپاییم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

وقتی که کلون عشق وا خواهد شد

اسرار دوباره بر ملا خواهد شد

با ذکر پر از حلاوت " یا قدوس"

بوم نفسم رنگ خدا خواهد شد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٠ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

همت بلند ،دست تهیدست میشود

وقتی که پای شوق در حرمت مست میشود

بالا بلند عشق ، تویی قله ی حضور

غیبت کنار محضر تو پست میشود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٩ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

با آمدنش سگرمه ها باز شود


رکن علوی چشمه ی اعجاز شود


روزی که بپیچد تپش باور او


تصمیم خدا بر همه ابراز شود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

در امتداد تو خورشید مشق عشق نوشت

وگرنه سر به هوا بود و دست خطش بد!

و تا تو از دهن کوچه های ما رفتی

اسیر شد همه پس کوچه ها به حبس ابد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٦ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

عقیق ، شاهد اشک مذاب باور توست

و هروله ، تب پا در رکاب باور توست

تو روی طاقچه ای؟ یا کنار پنجره ای؟

گمان کنم همه جا ،جای قاب باور توست

و جمعه ها که همه مست جام الغوثیم

تمام هلهله ، بغض خشاب باور توست

و خال هاشمی تو که زیر بسم الله است

عصاره ی  همه ام الکتاب باور توست

شنیده ایم که اردیبهشت ، فصل گل است

خوشیم ثانیه مست از گلاب باور توست

اگر ز می همه مستند در دعای فرج

نه از دعا  ، که ز جام شراب باور توست

قرار ماست که هر روز خدمتت برسیم

و بیقراری ما ،  انقلاب باور توست

امیر اسب سوار سپید پوش ! بیا

نگاه های زمین   برحجاب باور توست

ببین که رکن دلش رفته تا  قد سروت

و کعبه منتظر  انتصاب باور توست

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۱٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

چون سر چاه بلا باز شود بر یعقوب

حال پیراهن یوسف همه پوشیده شود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

وقتی که مرا آینه تحویل گرفت

با نیم نگاه خود غبارم را شست

می خواست که من همیشه با او باشم

از بوم ،عنان اختیارم را شست

در اوج سکوت ، بغض من را فهمید

ضرب آهنگ غم سه تارم را شست

دستی می خواست خالی از رنگ و ریا

دستم بگرفت و افتخارم را شست

آیینه تمام قد مرا پیدا کرد

تا نیمرخ در احتضارم را شست

نامید مرا " دوباره با شب مانوس "

یک صبح شکوه مستعارم را شست

ته مانده دیروز مرا بیرون ریخت

با حوصله اش ته تغارم را شست !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

باید اعاده کرد نماز حضور را

بی تاب کرد این همه بغض صبور را

در خلوتی که دست تو بر زخم های ماست

باید نوشت نغمه ی پنهان طور را

از تاری نگاه , تو تاری ولی خوشم

انداختی به دیده ی ما حجم تور را

میدان مین اگر چه مرا پای بسته است

می گیرم از نگاه تو حق العبور را

دوری , دروغ سیزده روزگار ماست

نزدیک دیده ام به خدا دور دور را

دیدی اگر که اشک نشسته به کوی تو

آورده ام برای حضورت بلور را

تلخ است بی تو نیمه شعبان ما  بیا

آشوب کن به یک نظرت بزم شور را

خوابیده است  دست دعا , غصه می خورم

آقا ببر زپای همه مور مور را!

گرم است حال و روز من ای عشق ! مسنا !

تقدیر کن  خدا ! خنکای ظهور را

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢۸ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

مرا دلی است که از یار ، یار می طلبد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢۱ توسط علیرضا فتحیان | پيام هاي شما ()

باور دارم که عشق پا می گیرد

بیمار شوم  نبض مرا می گیرد

باور دارم گروهبان شوقم

از دست حضور ارتقا می گیرد

می کوچاند دو دست من را به دعا

من را ز نشیب ادعا می گیرد

می داند که درون من پر غوغا است

از من عطش هروله را می گیرد

وقتی که خشاب فکر من بی واژه است

گویی می آید مرا فرا می گیرد

از تاریکی  کشان کشان  می بردم

یک چله نماز والضحی می گیرد

وقتی حیرت مرا فرا می گیرد

باور دارم که او مرا می گیرد

گم می شوم از شهر  مرا می یابد

در سالن عرش پاگشا می گیرد