حرف نویی نداشت

 

وقتی تمام بغض دلش را فشانده بود

وقتی که مهجه ی تپشش را چکانده بود

وقتی که هم صدای بهاری که می رسید

پرواز را به لهجه ی پروانه خوانده بود

وقتی که فعل هروله را خوب صرف کرد

در انتهای جمله به کرسی نشانده بود

وقتی که هوش را - که کمی مست می نمود-

در یک نگاه ، یکدله ، از سر پرانده بود

وقتی تعلقات دلش را برای دوست

در پای دوست ، یک شبه ، راحت ، تکانده بود

در آخرین نفس که خدا بود و او و عشق

حرف نویی نداشت ، غزل مات مانده بود

مهجه: آخرین قطره خون اشاره به الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام

اهدا به همیشه زنده تاریخ شهید شاهد آوینی

/ 1 نظر / 12 بازدید
قاصدک

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان