قاف معنا

شعر حافظ ، طعم طاقچه های سبز پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و شهد هم نشینی با آینه و شمعدان های مصفا و کلام الله مجید آن ها را چشیده  و چه راز هایی که از این هم نشینی ها در دل دارد:

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

حافظ، طبیب حاذق دل های داغدار در فراق انسان کامل است . آنان که عمر برایشان به معنای گذشت زمان و حضور در دنیا تعریف نمیشود. بلکه عمرشان ،آن لحظه های معموری است که آن ها را به سازندگی گذرانده اند.

تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد

هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ ، گویی در این برهوت ساختمان های سر به فلک کشیده و تفاخر پنت هاوس های مشجر و ویلاهای مشرف به دریا ، هنوز من و تو را به انس با خاک فرا می خواند. به سجده ی بازگشت . سجده ای طولانی که در آن همه ی اندیشه و پیشه ما مشغول به امر خدا باشد:

اللهم اجعلنا مشغولین بأمرک

به چشم خلق عزیز است آن زمان حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

گویی نهیب می زند که نمی شود گرداگرد آرامگاه حافظ روی صندلی های تفاخر نشست و شب را در نور غرق کرد و شعر حافظ خواند و دل خوش داشت که گرامیش داشته ایم.

و هنوز دردمندی حافظ از جام هستی است که هم نوایی با او رازها را خواهد گشود:

حافظ! غم دل با که بگویم که درین دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

و او ، در این ترافیک کلمات نورس مدرنیته و نبرد نابرابرش با سنت ، هنوز می نوازد که:

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلا کش باشد

او همه رابه یک همآوردی سخت فرا می خواند . هماوردیی که در آن ادعا کار آمد نیست. هماوردیی که  حضور و توفیق در آن منوط به تبعیت از ولایت الهیه و کسب الهامات هدایت است:

زاهد ار راه به رندی نبرد ، معذور است

عشق کاری است که موقوف هدایت باشد

و چه سوزناک می نوازد که:

یاد باد آن صحبت شب ها ، که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود

حافظ که خود به خمره های انبوه می معنا  دست یافته  برای آنان که در خانه ی دل هایشان شوق حقیقت دارند تنها کدهای راه را ارائه می دهد چراکه "در خانه اگر کس است یک حرف بس است ":

در شب قدر ، ار صبوحی کرده ام عیبم مکن

سر خوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

گویی من و تو را به جستجو در بیکرانه ی "شب قدر " فرا می خواند.

شبی که معاشقه با آن ، رازهایی را بر ملا می کند:

سایه ی  معشوق اگر افتاد بر عاشق ، چه شد

ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

وناگهان سکوت ، فراگیر می شود:

گر چه از آتش دل چون خم می می جوشم

مهر بر لب زده، خون می خورم و خاموشم

و به نظر من ، خون دلهای حافظ ، خون دلهای مردی است در سپاه امام حی حاضر ناظر  (عج) . این خون دل تنها زیبنده ی یک جنگاور پا به رکاب جان بر کف است .

و او راز میخانه ی معناهایش را چنین ترسیم می کند :

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من گمشده این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو ، می گویم

نشانی او " مشگ ختن " است. معدن رایحه های  خوش عالم . راز نامی که به یُمنش روزی ها بر مردمان فرو می ریزد.

و حافظ چنان در مقام تسلیم است که با وضوی عشق ، به " و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی " اقتدا کرده و می سراید:

خم ابروی تو در صنعت تیر اندازی

برد از دست هر آن کس که کمانی دارد

و عجیب است در این دنیای شعارهای مطلّا و ادعاهای تقلبی ، هنوز شعر و شعور او محک سنجش صداقت ، توحید مداری ، ولایت مداری و معاد مداری است:

در خلوص منت ار شکی ، تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

وافسوس که هنوز دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل:

تو را چنان که تویی ، هر نظر کجا بیند

به قدر بینش خود هر کسی کند ادراک

و من - در این عصر فراق که دعاهای عهدمان ما را به یار نرسانده است- به او دخیل می بندم . او که سوز و شوق دلش بالغ شده  و بر خوان فراق نشسته است:

ز سوز شوق دلم شد کباب و و دور از یار

مدام خون جگر می خورم ز خوان فراق

دیوان او خمره ی مشک های ختنی است که  هنوز -دردمندانه -رازهای سر به مهر مانده اند. زیرا هنوز بشریت به بلوغ " شمّ " نرسیده است. بلوغی که ما همدیگر را با بوی بهشت بشناسیم. حدیث کسا یادت هست و تکرار:

إنی اشمّ عندک رایحه طیبه...

ملتمسانه به بارگاه فرخنده اش دخیل می بندم و با زبان  شعرش ، عرض نیاز می کنم:

به دور باده ،دماغ مرا علاج کنید

و اگر اجازه دهد در محضرش - با واژگان گنگ و نابالغم -می نویسم که:

کاریز عشق

    رد پای توست

      در عمق جانهای منتظر

هر چند ممیزی های زمین

   صدای شرشرش را

     در گوش ما

     سانسور کرده است

دهلیزهای اشتیاق

   انباشتی است

   از واژگان ادراک

    که منتظرند

    در حضور حاضر تو

       شرّه کنند

 

 

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
بی نام

فکر میکنم حتما بعدا چیزهای خیلی بیشتری درباره ی این پست خواهم گفت. اما الان فقط می گویم که از خواندنش غرق لذت شدم. و همواره به این فکر کرده ام که اگر نه به هیچ دلیل دیگری، به همین یک دلیل به فارسی بودن زبان مادریم افتخار می کنم . که می توانم حافظ را بخوانم و بفهمم. و در تمام ادبیات انگلیسی ، هیچ اثری نیست که در ذهن من حتی ذره ای تاب برابری با در کلام حافظ و مولانا را داشته باشد. از شما بخاطر این متن زیبا و جملات عمیقتان ممنونم. آدم در دریای این عبارات غرق می شود تا کجا سر به در آورد..

قاصدک

سلام ..میشود به محضر حافظ آمد نه مثل یک امامزاده! که مثل یک سرباز امام. و از او حاجت خواست! که خودش گفت: برسر تربت ما چون گذری همت خواه... "همت" ...گمشده ی آرمانهای من. یک سوال: رند یعنی چه؟

قاصدک

سلام این پست را گاهی میخوانم و در من شوق هروله میکند گاهی میخوانم و درد زبانه میکشد (با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستانم) گاهی میخوانم و به استهلال آرمانهایم میروم نمیدانم اگر دوباره بخوانم در مملکت وجودم چه خواهد شد! دنیا چقدر کوچک است. چقدر کوچک. رب اشرح لی صدری...

AmirAli Soleiamani

سلام – به روزم با مطلبی و شعر بگو غزل خواندن در کوه و دشت چطور است ستاره ی سحر من ، هوای رشت چطور است منتظر حضور و نظرم – با سپاس – علی سلیمانی

AmirAli Soleiamani

سلام – به روزم با مطلبی و شعر بگو غزل خواندن در کوه و دشت چطور است ستاره ی سحر من ، هوای رشت چطور است منتظر حضور و نظرم – با سپاس – علی سلیمانی