مسمار را خودم زده بودم...

این شعر را آقای منصور ارضی در فاطمیه اول مسجد ارک خواند . این شعر حاصل درد درونی آقای لطیفیان است.

کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شست و شوی این بدن کم است
بانوی من نحیف نبود، این چنین نبود
وقتی نگاه می کنمش ظاهراً کم است
در زیر پارچه ورمش گم نمی شود
آن قدر واضح است که یک پیرهن کم است
باید چگونه جمع کنم این بساط را
فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است
مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
باید بمیرم آه، پشیمان شدن کم است
گیرم حسین دق نکند این چنین ولی
گریه بدون داد برای حسن کم است
آئینه آمدی و ترک خورده می روی
یعنی برای بردن تو چهار زن کم است
پیراهن حسین که کارش تمام شد
پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است
بالت، پرت، تنت، همۀ پیکرت خدا
این زخم ها زیاد ولی وقت من کم است
علی اکبر لطیفیان
/ 3 نظر / 47 بازدید
ایمان آرزه

سلام . از وبلاگِ زیباتون کوتاه دیدن کردم. با سلیقه اید ، خسته نباشید . حتما بهتر از این هم میشه . اگر وقت داشتید خوشحال می شم به دست نوشته های بنده سری بزنید و نظر زیباتون رو ثبت کنید. ضمنا! یادتون نره! تو نظرسنجی هم حتما شرکت کنید. سپاس

حنان

محرم و صفر که می شد ، دیوارهای سپید مسجدشان سراسر سیاه می پوشید از سیاهی دلش می گرفت صفر که تمام شد از جمع شدن سیاهه ها خوشحال بود که یک دفعه شنید که عزیزی با خود می گفت: محرم و صفر امسال هم تمام شد و من هنوز آدم نشدم، حیف، چقدر زود گذشت درست مثل حس او در رمضان های مکرر تازه فهمید که چه از دست داده! تازه داشت عاشق پارچه محتشمی ها میشد... حالا فاطمیه شده... نه! بلکه فاطمیه دارد تمام می شود با حسرت به لباس سیاه مسجد خیره می شود: یعنی می شود این فاطمیه فرصت زندگی ام شود؟ فرصت انتخاب شدن در گروه آسمانی ها

تسنيم

يا فاطمه من عقده ي دل وا نكردم گشتم ولي قبر تورا پيدا نكردم مدت هاست ياد اين جمله دلم را به آتش كشيده است: يا فضه خذيني مهديا تو مرهم باش التماس دعا براي ما جامانده هاي از قافله