مظلوم خدا

زن: ( رو به مرد ) کجا بودی ؟

امروز صاحبخانهآمده بود برای اجاره های عقب افتاده

مرد: ( نگاهی به زن می کند .فرزندش در محوطه حیاط تمرین ورزش های رزمی دارد .) 

زن : تا کی کلک می زنی ؟ یک روز ویلا اجاره می دهی . یک روز ماهی میفروشی. یک روز سبزی 

مرد ( جلوی تراس می ایستد. رو به فرزند. بشکن می زند.): جان . آه... آه... حالا بچرخان .

فرزند( تمرین رزمی را تبدیل به رقص می کند . کمر می چرخاند . رقص پا می کند )

مرد: جان !

تلفن زنگ می زند

: شرکت ...؟

مرد: بله ( به زن چشمک می زند ) : بله همین جاست .بفرمایید

زن : ( با تعجب نگاه می کند . او باور دارد شرکتی در کار نیست . )

مرد :... بله . در خدمتم . الان می آیم . خدا حافظ .

( مرد تلفن را قطع می کند .  رو به زن) : دیدی خدا می رسونه ؟

چند پلان بعد

مرد ساک سرقتی مملو از طلاها را که از سطل زباله یافته ، زیر و رو می کند . در خانه تنهاست . صدای پای زن و فرزند می آید .با عجله طلاها را درون ساک قرار می دهد. و ساک را مخفی می کند : خدایا شکرت !

مظلوم خدا ، که سینماگران ما و نویسندگان تلویزیون - به نیت اخلاص و تبرک !!- اینگونه نامش را ذبح می کنند . دروغ گوها به خدا توکل دارند و سارقین که مال مردم را دزدیده اند ، شکرش را به جا می آورند.

اگر  در این بخش به جای خدا روانشناس ها ، قصاب ها و سایر اقشار اینگونه بازیچه قرار می گرفتند ، چه می کردیم .

راستی ! شاید نویسنده این متن را متهم به ظریف بینی کنید . یادمان باشد در تربیت اجتماعی کوچکترین حرکت اثر دارد.

شاید روزی خدا را جدی بگیریم.

/ 3 نظر / 4 بازدید
gandolf

پست های اجتماعیتان هم به اندازه پست های معنوی تاثیر گذار و خواندنی اند. پیشنهاد میکنم پست ها را طبقه بندی و برچسب گذاری کنید یا بخش مجزایی در این وبلاگ برای هر نوع نوشته در نظر بگیرید چنانچه امکانش هست. تا مخاطبان هر بخش تاثیر بیشتری از خواندن مطالب بگیرند

حنان

سلام این مطلب را امروز خواندم، شاید خیلی به نوشته ی شما ارتباطی ندارد اما نوشتنش خالی از لطف نیست: مرحوم شیخ بهایی در کتاب «نان و حلوا»یش می گوید که: در کوه های «جبل العامل» عابدی زندگی می کرد. مدت ها بر او گذشت.غذایی برایش می آمد، نانی برایش می رسید، زندگی اش می گذشت. چند روزی امتحانش شروع شد. غذایش نیامد. روز بعد هم نیامد. دو سه روز گذشت چیزی پیدا نکرد. از شدت گرسنگی از کوه پایین آمد. –می گویند این داستان تمثیل خود شیخ بهایی است- پایین آن کوه آتش پرستی بود. به او روی آورد. به او نان و امکانی داد. چند تا نان گرفت و خورد. سگی آنجا بود. به او حمله کرد. از ترس سگ، همه ی نان ها را داد و سگ بلعید. باز به او حمله کرد. گفت: من دیگر چیزی ندارم، چه سگ بدی هستی. گفت: نه تو بدی. من سال هاست این جا مانده ام. ماه ها مرا فراموش می کنند، من به سراغ دشمن آنها نمی روم. به تو سه روز نان ندادند با دشمن آنها می خوری؟! این ها تمثیل است. افسانه اش عین این حقیقت است که ما به خاطر کم ها از خدا می بُرّیم. از كتاب "آیه های سبز" - علی صفایی حائری

خدیجه

سلام بار اوله که به وبلاگتون اومدم یکی از صفات خدا لطیف باریک بین هست من از طریق سی دی کلیدابراهیم باشما آشنا شدم خدا قوت