بادام

از سیر تا پیاز مرا خوب دید و رفت

در یک حراج ، هروله ام را خرید و رفت

بادام چشم من که کمی شور می نمود

بادام تلخ بغض دلم را چشید و رفت

پس کوچه های نبض مرا خوب گشته بود

در یک سحر به خانه ی قلبم رسید و رفت

چون ابر در هوای دلم ماند یاد او

باران شد و به روی  نگاهم چکید و رفت

#
/ 2 نظر / 3 بازدید
مشتاق منتظر

شعر بسیار زیبایی است ، مخصوصا بیت آخر . وبلاگتون با عکس جلوه دیگری پیدا کرد اگر موسیقی هم به این وبلاگ پر عمق و پر فکر اضافه شود بر اثر ان می افزاید .

فاطمه رهروی

در مقابل بسیاری از سخنان نغزی که از چشمه ساری از زلالی دل میجوشد تنها باید نوشید و سلام داد بر عشقی که خالق آن جوشش است