وفورستان

بیا یک شب ببر این ساکت دل را به شورستان
و در چشمم بباران جرعه هایی از بلورستان
دلم در حسرت یک جرعه نور ناب میسوزد
خدایا رحم کن دل را ببر تا عمق نورستان
و کشکول درونم خالی از الهام میمیرد
مرا پرکن ز شهد پر شرار جام خورستان
خدایا! لحظه هایم بی تو خوشبو نیست میدانی
بکوچان خاطرم را تا سر راه بخورستان
و غم -تا میروی- جا می شود در کنج پستویم
بیا لبریز کن دل را ز صهبای سرورستان
و میدانی که له له میزنم از تشنگی شاید
تمام بغض های من نشیند پای طورستان
و هر شب کرت هایم ناله ی الغوث سر داده
خداوندا ببر ما را به جالیز وفورستان
و قسمت کن مرا دلدادگی در محضر مهدی(عج)
و جان دادن سر راهش در آن فصل حضورستان

/ 1 نظر / 4 بازدید
فاطمه رهروی

زلفهای واژگان غربت زده ام را که شانه ای از مهر میکشم عطر نرگس در فضای سینه ام میپیچد و لطافت آمدنت را بر ماذنه های خاموش به اذان عشق می ایستد ، نه در طلیعه هر سال که هر صبحگاه به انتظار بهار آمدنت دلم را خانه تکانی میکنم. هرچند که دیدگانم غبارگرفته ایام تلخ جداییست اما بر تارک باورم نام زیبای تو را حک کرده ام و هر سپیده دم در زلال جاری دعای عهد بصیرت زنگارگرفته ام را صیقل میزنم و ارده ام را بر مدار قطب نمای اراده شما میزان میکنم قلبی لکم مسلم و رایی لکم تبع و نصرتی لکم معده