به پیشواز قدر

مولا!بگذار با هوایت شرجی شوم.من در انتهای هیچستانم.آن جا که دیگر آبادی نیست.حتی گوش هایم صدای اذان شهر را نمیشنود.مرا یازده برادر حسود در چاه افکنده اند.هرچند گرگ ها مرا ندریده اند اما دلم خون است. من- با همه ی قیمت و ارزش خدا دادیم- خود را به ثمن بخس فروخته ام. وقتی نگاه مهربان تو مرا از زیر آوار غفلت می رهاند ، امیدوارم شناسنامه ام را گم نکرده باشم. آخر هویت هیچستانی من برازنده ی شهر تو نیست. می خواهم از نگاه تو هویت بگیرم.
مولا! دردمندم و در این درد صادق. گدایم و در این گدایی صادق. می دانی که تو را در لحظه لحظه هایم می یابم . و می دانم که زنده ای و حاضر... و من غایب از جمال تو در سوگ نشسته ام .

العطش...

/ 4 نظر / 11 بازدید
gandolf

چه جملات آشنایی..

gandolf

چقدر خوب است وقتی خودت زبان حرف زدن نداری جایی، حرف هایی بیابی که انگار از زبان توست. که انگار اگر نبود این لسانی که قد اخرسه ذنبه، همین جمله ها گفته می شدند. نعل بالنعل... راست میگفتید. همیشه مجرایی هست. حتی اگر زبان و کلمات کس دیگری باشد

قاصدک

سلا بر شما سلام بر gandolf عزیز. البته که این متن بسیار زیباست البته که انگار حرف دل خود آدم است. البته که این مهربانی خداست که اجازه میدهد گاهی با واژه های دیگران حرف بزنیم...اما بیا دعا کن برای همه مان که واژه هایمان مقیم سرزمین خودمان باشند. زاییده اندیشه ی خودمان. آموخته ام که گاهی آدم با کلید دیگران وارد میشود اما حلاوتی بی نظیر دارد اگر آدم بلد باشد با کلید خودش در را باز کند. دعا کن به برکت عظیم و عام این ماه خداوند به ما هم واژه بدهد این جمله ها همیشه برایم تازگی دارد: معجزه پیامبر ما از جنس واژه بود پیامبر ما کلمه سحر میکرد...

gandolf

دعا میکنم قاصدک. . خدا را شکر علی ای حال