به بار نشسته

 

باران که یکسره می بارد

متنی است از حضور بهار تو

یاسی که شره کرده سر دیوار

تک واژه ای که گشته نثار تو

رودی که می رود به سوی دریا

چون ساحلی است مست کنار تو

ماهی که شب چراغ شب تار است

نوری است بی قرار تبار تو

دستی که داده دست  به دامانت

امشب نشسته است به بار تو

11/3/84

/ 1 نظر / 4 بازدید
حنان

سلام برایتان شعری از خودتان را بنویسم به حساب بی واژگی گذاشته میشود یا شوق؟ شبی شکست دلم آه از درون جوشید و عشق از سر چشم تو جرعه ای نوشید اگرچه بال و پرم را شکسته بود فراق ولی به خاطر پرواز باز هم کوشید نگاه خشک قلم سخت بود و در دل شب ز اشک شوق لباسی ز بوریا پوشید و دست شرجی من از ستاره ی محراب ز لحظه های سحر جرعه جرعه مینوشید سال 82!