ته تغار

وقتی که مرا آینه تحویل گرفت

با نیم نگاه خود غبارم را شست

می خواست که من همیشه با او باشم

از بوم ،عنان اختیارم را شست

در اوج سکوت ، بغض من را فهمید

ضرب آهنگ غم سه تارم را شست

دستی می خواست خالی از رنگ و ریا

دستم بگرفت و افتخارم را شست

آیینه تمام قد مرا پیدا کرد

تا نیمرخ در احتضارم را شست

نامید مرا " دوباره با شب مانوس "

یک صبح شکوه مستعارم را شست

ته مانده دیروز مرا بیرون ریخت

با حوصله اش ته تغارم را شست !

/ 3 نظر / 8 بازدید
gandolf

آیینه همه مان را همین طور تحویل میگیرد. همه ی مشکل اینجاست که تن نمیسپاریم به غبارروبیش ، به اختیار زداییش، به تطهیر... مرده ای زیر دست غسال.وصف حال ما باید باشد و نیست...

تسنیم

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

حنان

"ته مانده دیروز مرا بیرون ریخت با حوصله اش ته تغارم را شست" . . .