سیمرغ و سی مرغ

یالت حنایی تر، فدای اشک هایت

حالا چرا کز کرده ای کنج حرایت؟

همراه خوب حضرت شوق و حماسه!

تن پوش تو باران نیزه ، خون ردایت

گرم طواف خیمه ای، پس کعبه ات کو؟

گودال مروه ، خیمه ی آتش صفایت

پیشانی ات زخمی است، گویی سنگ خورده

پیچیده در دشت بلا لبیک هایت

افتاده  سیمرغ تو در  معراج گودال

آیا خبر داری ازآن سی مرغ هایت

سی مرغ هایی که نماز عشق خواندند

پشت امام  تشنه ی قبله نمایت

دست رقیه یال هایت را که مس کرد

خونرنگ شد از گریه ی یال حنایت

ای ذوالجناح تشنه ی پرواز ! اینجا

شوقی فتاده در ره دارالشفایت

29 آذر 1389

/ 2 نظر / 5 بازدید
حنان

چقدر به دل نشستنی بود یاد کتاب "پدر،عشق،پسر" آقای شجاعی افتادم چه تعبیر قشنگی از سی مرغ و سیمرغ. ای ذولجناح تشنه ی پرواز... گرم طواف خیمه ای پس کعبه ات کو؟ گودال مروه، خیمه ی آتش صفایت... انگار قصه ی کربلا شبیه قصه ی آن فیل است! هر کسی به اندازه ظرفش میفهمد، خدا ظرف ما را بزرگ کند. قصه ی کربلا..قصه العشق لم فصام لها

فاطمه رهروی

در مقابل بسیاری از سخنان نغزی که از چشمه ساری از زلالی دل میجوشد تنها باید نوشید و سلام داد بر عشقی که خالق آن جوشش است سلام بر حسین