لاکی

افتاده ام به راه تو ای  بذرپاش مهر

چشمت کجاست تا کمکی خاکی ام کند

گرد و غبار رد تو درمان بغض من

آهسته رو غبار تو ادراکی ام کند

از دوردست ، نبض قدم هات جاری است

تا دور دست ، نبض تو کولاکی ام کند

لختی درنگ کن که نگاهت روان شود

شاید نگاه گرم تو سکاکی ام کند

شرجی است با تو آب و هوایم ، کمی بمان

تا شرجی تو طالب نمناکی ام کند

نقش ترنج توست گل قالی دلم

امشب بخواه تا که خدا لاکی ام کند

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
حنان

سلام سکاکی همیشه برایم نماد خواستنی عمیق بود. نماد : " کار یا باید بشود که باید بشود ....یا نباید بشود که نباید بشود" لختی درنگ کن که نگاهت روان شود شاید نگاه گرم تو سکاکی ام کند چقدر شعرتان روان و سبک و عمیق است. صمیمی و دردمندانه.

تسنیم

سلام در عصری که واژگان بوی نا میدهد و از سطح های بی ریشه بر میاید و در حصار زمین نگاهت میدارد...... واژگان شما از عمقی به بیکرانگی آسمان برمیخیزد و به ملکوت سیر میدهد اندیشه های بی سامان را دمیدن اندیشه های عمیقتان در بستر نایگونه ناودان معنا خوش الحان