گفت ، گفت

گفت: ای مفلس! بیا یک صبح من را آرزو کن

در میان خلوتی آرام با من گفتگو کن

در درونم تک صدایی گفت: او دور است ، آن سو

گر چه آرام درون خواهی بیا و ترک او کن

گفت: من در کوچه ی بن بست ذهنت خانه دارم

محرم تنهاییت هستم ، به سوی عشق رو کن

گفت : شاید غایب امروز تو هرگز نیاید

چشم از راهش بشوی و با همین امروز خو کن

گفت: جانم!حاضرم در لحظه های پیچ و تابت

در فراز و در فرودت هم نشینم ، سر به تو کن

سازهایم کوک می شد با حضور غایب او

باورم می گفت: هان ! در محضرش میل سبو کن

تک صدایی گفت: تو ناپاکی و او پاک زاده

در تو او منزل ندارد ،باورت را زیر و رو کن

گفت: من پاکم ، تو پاکی ، عشق پاک پاک پاک است

آبرویت رفته؟ از ما جمعه درک آبرو کن

تک صدایی گفت: ای تارک نماز بی وضو ! هی !

گفت: از باران اشکت در نماز ما وضو کن

باز در دل شورشی شد ، زخم هایم شره کردند

گفت: با شهد نگاه ما تمامش را رفو کن

بی قراری موج می زد ، گفت: در یک عصر جمعه

مثل یک خطاط بر دل مشق های کو به کو کن

/ 2 نظر / 10 بازدید
قاصدک

سلام واقعا همه ی اینها را گفت؟ بین خیال و فهم فاصله بسیار است. برای منی که صدای مبارکش را نمیشنوم گاهی یک مترجم لازم است!چیزی مثل شعر شما یا شعر حافظ صدیق. با زبان شعر ناب حافظ حضرت موعود فرمود: ...که ای خمارکش مفلس شراب زده که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای ز کنج خانه شده خیمه بر خراب زده وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده و زیبا اینجاست که حتی در ابتدای این جمله ها هم حافظ میگوید: سلام کردم و با من "به روی خندان" گفت. و در انتها هم خودش برای این بخت خواب زده راه چاره می آورد: بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم هزار صف ز دعاهای مستجاب زده اللهم ارزقنا

تسنیم

.... تمام شعمدانهای عاری از شمع ام را به نشان آخرین چاره، برای فریاد کردن اضطرار از رمق افتاده ام با آه سرد انتظار، روشن ساختم نورش در جمود مه های یخزده، بیرنگ مینماید اما میخواهم آخرین توان را نیز برای طلب تو بر باد دهم... شاید دیگران به حراج آخرین توشه ام ، زهرخندی بیش نزنند اما تو ، نه! از کرامت تو دور نیست... اگر شمعهای سوخته از فرط بیتابیم را با نگاه مهر خویش بیفروزی یا مغنی البائس الفقیر