به عشق عشق

کنار مرقد اندیشه ام ، یک صبح جان آمد

کمی نم روی خاکم ریخت ، بوی آسمان آمد

زمین ، تبدار ، من ، تبدار ، نبض خاک هم تبدار

و درمان نگاه آبیش ،  دامن کشان آمد

گلاب دیده اش را ریخت روی بغض پنهانم

برای داستانم ، نم نمک همداستان آمد

و آتشدان من ، خاموش بود ، اما به یکباره

تو گویی جذوه ای از کوره آتش فشان آمد

مزار باور من ، شد مزور عشق ، زیرا عشق

به عشق عشق ، با فرمان عشق از بیکران آمد

ستاره فاتحه می خواند تا روشن شود ذهنم

و دست عشق از سوی جناب کهکشان آمد

و بیرون کرد جسم  باورم را از نشیب قبر

و در تقویم من روز خوش فروردگان آمد

نخواهم مرد دیگر ، باورم  را لمس کرده عشق

نخواهم زیست دیگر ، زآسمان وجه الضمان آمد

7 آذر 91

/ 1 نظر / 35 بازدید
gandolf

نخاهم مرد دیگر.. نخاهم زیست دیگر.. آری. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست..