جرعه جرعه

شبی شکست دلم آه از درون  جوشید
و عشق از سر چشم تو جرعه ای نوشید
اگرچه بال و پرم را شکسته بود فراق
ولی به خاطر پرواز باز هم کوشید
نگاه خشک قلم سخت بود و در دل شب
ز اشک شوق لباسی ز بوریا پوشید
و دست شرجی من از ستاره ی محراب
ز لحظه های سحر جرعه جرعه می نوشید
                                                           سال 82!

/ 2 نظر / 3 بازدید
فاطمه رهروی

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تقدیم او کنم

من

سلام استاد ، حوصله بازی با کلمات رو ندارم چون می دونم اینجوری نمی تونم حرفهای دلم رو به خوبی بزنم. مدتهاست که دارم دنبالتون می گردم . نمی دونم چرا . شاید به خاطر اینه که بعضی از دوستانم خیلی شما رو قبول داشتند . و الان هم نمی دونم چرا با شما می خوام درد و دل کنم شاید دنبال یک تیری در تاریکی می گردم. می خوام از خودم بگم ، چیزهایی که تا به حال به هیچ کس نگفتم. 8 سال پیش بود یک امتحان سخت الهی برام پیش اومد، یا می بایست خدا رو انتخاب می کردم یا کسی رو که از کودکی دوستش داشتم .من در این امتحان الهی پیروز شدم و خدا رو انتخاب کردم. در عوض این انتخاب ، خدا چشمهای من رو، رو به حقایقی باز کرد که تا اون لحظه نمی دیدم.حالا می تونستم خدا رو با هر چیزی ببینم .آره می تونستم چیزهایی رو ببینم که مردم عادی توان دیدن اون رو نداشتند. و چه لذتی داشت اون سالها، گاهی فکر می کنم من تنها اون لحظات بود که زندگی کردم. اما این دوران زیبا چند سال بیشتر دوام نیاورد و من با یک امتحان سخت الهی دیگه همه چیزهایی که خدا بهم داده بود رو از دست دادم.و الان درد این شکست خیلی اذیتم می کنه و هر چی که سعی می کنم به اون سالها برگردم نمی تونم.