کاش

 

کاش می شد پشت ثانیه ها اردو زد

میان هلهله ی سپاه عمر سعد

و خورشید را

از غربت نیزه های انبوه به آسمان تاخته

و سواران پیاده نظام تفاخر

   نجات داد

کاش می شد آب شد

  در میان این همه بی حیایی شمشیر ها

  که تمام زمان مرا قطعه قطعه کرده اند

کاش می شد  هویت بی سر خود را

از میان گودال قتلگاه بیرون کشید

کاش در زیارت عاشورا ،

به همه باورهای شامی ام

   همه غفلت های زبیری ام

   همه ی بی تعهدی های کوفی ام

   و همه ی کوچه پس کوچه های سنگلاخ تعلقاتم

     لعنت می کردم

کاش در یک صبحگاه عاشورایی

در محضر نماینده ی تام الاختیار خدا بر زمین

نه اشکم را

که مهجه ا م را اهدا می کردم

کاش در صبحگاهی عاشورایی می مردم

11 بهمن 1389

/ 2 نظر / 4 بازدید
.

من هم گاهی فکر میکنم مرگ که دیر و زود داردو سوخت و سوز نه. اما خدا وکیلی بعضی ها چه خوشگل می میرند. مرگشان از هر زندگی قشنگ تر است. مثلا اینکه توی مجلس عزای حسین ،همین طور که داری زمین جارو میکنی یا کفش جفت می کنی دیگر نفست بالا نیاید. یا اینکه همین طور که داری بین الحرمین گز میکنی و دل بیچاره ات بین آن دو قطب عاشقی حیران و سرگردان مانده، یا" توی " یک صبحگاه عاشورایی".. حسین از کرم انتخابم کند گدای در خود حسابم کند غلام غلامش خطابم کند بهشتم برد یا عذابم کند به عشقش اسیرم اسیرم اسیر امیری حسین و نعم الامیر..

حنان

کاش بشود... هوایی کربلا شده اید، البته گزاره ام غلط است! برای آنها که اهل معنی هستند "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" صادق است.