ناشناخته

انسان آمد تا خود را بشناساند  ،

... و خدا دلش قنج زده است برای همین شناسانده شدن

انسان در حیطه ی خود  پدیدار می شود

و در حیطه ی محیط ، پایدار

و در حیطه ی بندگی ،استوار

و در حیطه ی جاودانگی زیست ، ماندگار

انسان ، اگر در قلمرو ی جذب آسمان قرار گیرد ،  در زمین بند نمی شود.

دست هایش بال می شود ، چشم هایش دیده بان و پاهایش شاهین .

بن مایه ی جستجو ،  در ذات ماست .  گهگاه مثل کک به جانمان می افتد و بیچاره مان می کند. ... و این آغاز درد مقدس است.

رازهای خفته ، قرن هاست  منتظر زنگ ساعت شماطه دارِ شوق است  تا بیدار شود.

افسوس که لاشه های کویریمان  متعفن شده است و دردناک تر اینکه به این بویناکی عادت کرده ایم.

میان ما و هویت انسانی الهی ، دره ای عمیق است با دیواره های عمودی و صعب العبور.

و انسان  در جستجوی هویت ،  یک کوه نورد  حرفه ای است با بند های فراوان از قله که آرام و با مهارت  راه می پیماید.

هویت من و تو ، شهری است از بهشت که مدتی است با مرکز قطع ارتباط کرده است .

این تمرین که می بینی مثل تک هیزمی است که می خواهد بسوزد ... و می داند زود خاکستر می شود ... اما به این دل خوش کرده که در یک مسابقه ی دو امدادی  هیزم های دیگری فرا خواهند رسید و تا بالا بلندی قله آتش را بدرقه خواهند کرد.

می خواهم تو را به خلوص ثانیه ها دعوت کنم

و به بی کران دست ها

و به وسعت عروج

می خواهم کمی تشنه ات کنم

و مشک پاره ی باورت را یاد آور شوم

و خیمه های تفتیده ی هویتت را که در محاصره است

می خواهم ببرمت به فصل تحریر نرم باران

و آواز شور سحر وقتی می خواند -:

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمش بفرستم چو خاطرش خستم

می خواهم بر کرت های درونت قطره های معنا بوسه بزند

و از چهره ی هویتت غبار را بشویم

ساحت بی مساحت نور منتظر توست.

و حافظ هنوز می نالد :

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می کشم ، فال دوامی می زنم

با آنکه از وی غایبم وز می چو حافظ تائبم

در مجلس روحانیان گهگاه  جامی می زنم

و شاهد شعر هنوز می خواند :

گو غنیمت شمار همت ما

که تو در خواب  و ما به دیده گهیم

و به این دل خوشم که :

ای گدایان خرابات ، خدا یار شماست

/ 3 نظر / 4 بازدید
.

می خواهم کمی تشنه ات کنم و مشک پاره ی باورت را یاد آور شوم مشک پاره ی باور را چه نیاز به یادآوری. خلا نبودن باور دردی است که هیچ مرهمی ساکتش نمیکند. میشود به چنین دردی عادت کرد؟ میشود چنین دردی را فراموش کرد؟ آه از سقایی که تیر جهل و تردید مشکش را و قلبش را درید آه از خیمه های تفتیده هویت درمحاصره .. اه از بی باوری..

حریم

بسم الله الرحمن الرحیم الهم ثبت قلبی علی دینک خدایا ثبت کن دین و ایمان منو به همان اندازه که خودت میخواهی.. از تو باشم برای بندگانت

حریم

آدم های ساده را دوست دارم همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارند همان هایی که برای همه لبخند دارند همان های که همیشه هستند، برای همه هستند آدم های ساده را باید مثل یک تابلو نقاشی ساعت ها نگاه کرد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب "آدم " می دهند آیا این هست یک انسان واقعی از دید همه ؟