آواز اناری

شاید ندانستند این چشم انتظاری را
یا آنکه نشنیدند آواز قناری را
تا صبح جا ماندند در یک هجمه ی سنگین
گویا  نفهمیدند این شب زنده داری را
آیینه ی امید من را ناگهان دیدند
با چنگ خود کندند این آیینه کاری را
دیدند من در بام معنا غرق فردایم
کندند از جا پله های اضطراری را
هر جا که شد پشت من تنها لغز خواندند
با عقل  له کردند این عشق خماری را
اما تمام باورم در پستوی نی بود
تا صبح نی می خواند آواز  اناری را

/ 1 نظر / 3 بازدید
حنان

سلام چه فضایی داشت این شعر! مرا یاد یک شعر انداخت. البته سرد است! اما مینویسم: راحت بخواب ای شهر آن دیوانه مرده ست در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست . . . یک عمر زیر پا لگد کردند او را اکنون که میگیرندروی شانه مرده ست