بغض خام

نمک پاش خدا پاشیده بر روی تو شورش را

و پاشیده ز بذر عشق بر حلقت زبورش را

خدا انداخته در پهندشت وادی ایمن

به زیر خال بی مانند تو ، ای عشق ، تورش را

و من گم کرده راهم ، او نمی خواهد که برگردم

و تلقین کرده بر اندیشه ام اسم عبورش را

و می داند مسافر ، بین راهی شوق می خواهد

برای این به ما داده به عشق تو شعورش را

سکوتی سخت پاگیر درون من شده ، شاید

شبی دیگر نصیب من کند غوغای صورش را

و بغض خام من خام است ، شاید با نگاه تو

خدا هم آتش اندازد به یمن تو تنورش را

نفس گیر است این دنیا ، گمانم جمعه می پاشد

به یمن های و هوی صبحگاه تو بخورش را

و با هر واژه الغوث از خم خانه هستی

خدا می آورد یک جام از شرب طهورش را

شهریور90

/ 2 نظر / 13 بازدید
حنان

گفتند: زیارت وداع بخوان میگفت: مگر با امام هم خداحافظی میکنند؟ گفتند: تو بهتر میدانی یا...؟ خواند: استودعک الله و استرعیک... تو را به خدا میسپارم... و آرام در دلش گفت: و دعا میکنم که خدا مرا به تو سپرده باشد یا امین الله. و دلش همانجا ماند... انگار که خدا او را به امام سپرده بود.

zeinab

بسیار زیبا بود خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنین