بازیگوش ترین واژه ها

به جان چشم هایت که گهگاه بهاری می شود و می بارد ، خر و پف هایمان را می خرند و به جای آن یاقوت اجابت خواهند داد.

بیا بغض های بسته را از صندوقچه در بیاوریم . بیا کمی حرف های کوتمان را باد بدهیم .

دست رو به آسمان  گلدسته می شود ،  این طرف و آن طرفِ گنبدِ خواهش .

و به برکت همین نمایش عاشقانه ی گدایی ، که گاه در سکوت است و پانتومیم ، عرش برایت کل می کشد .

وقتی پای سجاده بست می نشینی ، خودت می شوی یک سوره ی عشق .

اشک هایت دانه دانه آیات عشقند .

شنیده ای دیواره های یخی قطب در حال آب شدن است و رودخانه ها ، شوقناک تر از قبل ، به دریا اقتدا کرده اند؟

این شب ها ماه تا صبح به خانه ی من و تو سرک می کشد . آسمان مشتاق ستاره های تازه است .

چشم مرا که کوچه نشین ستاره هاست

آیا شبانه خسته و مبهوت می کنی؟

آیینه راست گفت که یک شب دلِ مرا

پر از شراب آبی لاهوت می کنی ؟

به حرف های رنگ و رو رفته ی  خواب نگاه نکن . بیداری حق ماست . خدا برای شب نشین ها کوپن دوبله اعلام کرده است . رزق ، سهم همه است و فضل سهم عاشقانه  خدا برای اهالی رجب .

دیشب ستاره ای تازه وارد ،  نقل مجلس آسمان بود . جوانی بود که به همه باورهای دیروزش رو دست زده بود  و همه تعلقاتش را قال گذاشته بود.

این شب ها ، بازیگوش ترین واژ ه ها را می خرند . تا صبح چینی بند زن های خدا سر کوچه ی ما نشسته اند . شاید مشتری بیاید .

این شب ها ، تکرار سبوح قدوس ،  سینه ریز دخترانی است که صورت و سیرت زیبایشان را در چارجوب شرع قاب کرده اند.

این شب ها ،  سری از سرها می شود ، هر که به قد قامت نماز عشق بایستد .

این شب ها ، بوم های افسرده ، با رقصِ قلمِ  شوق ،  گل می دهد .

من ،‌ در هنگامه ی رفت و شد های انبوه واژگان،  به دنبال اضطراب شادم . اضطرابی که به جمعه بازار خدا ختم می شود .

من ، با همه ی بی رمقی قلبم و ضرب آهنگ سست آن ، طپش قلب مهربان رجب را حس می کنم . دیده ای یک مادر از دور می دود تا فرزند را در آغوش بفشارد؟

حس کرده ای ترجمان دلواپسی های او را در ضربان قلبش ؟

من آغوش رجب را حس می کنم .

و تیک تاک حیات را

که مرا کوک می کند برای روزهای شعبان  و سحرهای رمضان .

تجربه های عقیم دوستی با این و آن را در باورت بایگانی کن. نگاه مهربان خدا ، از بالا بلندی آیینه ی رجب شره کرده است .  مالیات وارداتِ شوق از بارگاه خدا ، صفر است . فرصت خوبی است برای نادار ها . بی سرمایه ها . 

اقبال ، که هنوز نمی شناسیمش گفت:

گرد تو گردد حریم کائنات

از تو خواهم یک نگاه التفات

ذکر و فکر و علم و عرفانم تویی

کشتی و دریا و طوفانم تویی

ای پناه من حریم کوی تو

من به امیدی رمیدم سوی تو

و میرزای نوری ، شوق خدا برای مهرورزی با ما را این گونه می سراید:

اول از روزنه ی خانه برون آری سر

آنقدر تاب نداری که دری باز کنی

راستی ! با اشک هایت سنگفرش کوچه را برای این و آن خیس نکن . بسیاری از آنان که به ایشان دل داده ایم ، دل ندارند .

فریدون گیلانی گفت:

الماس های دیده ی من مشتری نداشت

گوهر شناس بود فقط آستین من

حرف هایت را از صافی عبور نده . راحت حرف بزن . با همه تفاله هایش . خدا  به گوش است تا همه بغض هایت را - درهم - بخرد.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
gandolf

عجب نسیمی .. خنک شدم

حنان

سلام وقتی میخوانم،حرفی می آید...که نمیسناسم! حتی دیگر پناه بردن به واژه های صمیمانه ی حافظ حسم را نمیگوید. . . . باید ادبیاتی جدید از خداوند هدیه بگیرم. دستهای مهربان او که دلم در گرو آنهاست حتما برای گفتن ،واژه هایی نو به من میبخشند. ما در عرصه ی دنیا چقدر غریبیم، و چقدر میتوانیم رها باشیم. ....بماند حرفهای من برای وقتی که واژه داشتم! (شعرها یتان مثل همیشه بی شائبه بود و پاک و صمیمانه، حرف زدن با بانوی آب و آینه و خطاب کردنشان الحق دل بزرگی میخواهد.)