بارش

تبخیر یعنی تبدیل جسم خاکی به روح افلاکی . تبدیل تعلقات تن به اقامه جماعت نیاز های آن پشت امام روح . عبور از میدان مین " اکرمی مثواه عسی أن ینفعنا او نتخذه ولدا " - یوسف ٢١-  و " لا تقتلوه عسی أن ینفعنا او نتخذه ولدا " - قصص ٩ -و حضور در بهشت " لیشهدوا منافع لهم و یذکرواسم الله " - حج ٢٢ که هنگامه پر طراوت طواف گرد نقطه آغازین حضور آدم در زمین و نقطه سعود و پرواز خاتم انگشتری هستی  ( ص ) را ترسیم می کند .

تبخیر یعنی تن، سرباز روح شود . و فرمان روح را نه به اجبار بلکه با اختیار بپذیرد.

در عرصه تبخیر انجام واجبات حداقل هاست و من و تو باید با "هبه اختیاری" خود ،بر بار خود بیافزاییم و تن را برای فرمانبری بیشتر ادب کنیم.

"اللهم خذ  لنفسک من نفسی ما یخلصها  و ابق لنفسی من نفسی ما یصلحها"، رشحه ای از مناجات امام عبادت و سجده حضرت زین العباد ( ع ) است که عرضه داشته است:

خدای من! برای خود از نفس من بهره ای که آن را از عذاب برهاند، قرار ده و آنچه آن را به صلاح و سازگاری آورد ، برای من بگذار .

در عرصه تبخیر اگر زندگی کنی ، تن آسایی عین عذاب است و رهیدگی از آن عین پاداش.

این ماییم که در همین عرصه زیست عذاب را و یا پاداش را برمی گزینیم.

دومین گام ، تراکم است . تراکم دایره المعارف سرشار از سکوتی است که بسیار از آن دوریم .  فصلی سرشار از ذکر و حلاوت.

"الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار " -آل عمران - ١٩١- تابلویی تمام قد از این فصل است .

میوه ی نورس و شاداب ما در این فصل " واذکر ربک کثیرا و سبح بالعشی و الابکار " - آل عمران - ۴١ - است. در این فصل پیدا و نهان ما متبرک به ذکر می شود ." واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خفیه " - اعراف - ٢٠۵ -

در این فصل در عین آنکه متراکم هستیم و زمینیان ما را نادیده و یا محدود و یا افسرده حال می انگارند ، در نگاه عرشیان بسیطیم . " و زادکم فی الخلق بسطه  فاذکروا الاء الله " - اعراف - ۶٩-

در اندرون من خسته دل ندانم چیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

و وقتی فصل بارش فرا می رسد ، خدا داده ها، بی کرانه می بارند.

برای خود ، انسانی هستی : آرمانی ، هدف مدار ، ناسازگار با محیط ملون ، شجاع در تداوم راه حق ، جسور در انهدام بدعت ها.  و در محیط یک پیامبری ، پیامبری هستی دردمند که حوزه امنیتش تنها محدود به تن ، خود، خانواده نیست  . دردهایش دیگر مرز ندارند.

دیگر متعلق به یک سرزمین نیستی ، هرچند به زیستگاهت می بالی : "إن هذه امتکم امه واحده " - انبیا - ٩٢ -

حالا  شناسنامه ی هویتت را آسمان صادر می کند. و عقد دردمندی ما و همه مردم را عرش می خواند:

"إهبط بسلام منا و برکات علیک علی امم ممن معک " - هود - ۴٨ -

آن وقت دارای رسالت  جهانی می شویم " و جعلناهم أئمه یهدون بامرنا " - انبیا - ٧٣ -

آن وقت خدا برای آرمانمان در سه حوزه ی : بینش ، دانش و کنش ، امام را بر می گزیند

 " و نجعلهم ائمه " - قصص - ۵ -

آنوقت جرات پیدا می کنیم که با همه بی بضاعتیمان دعای فرج بخوانیم ." ونجعلهم الوارثین "- قصص - ۵ - 

انسانها در فصل بارش ، زمین های موات سرزمین پیرامون را احیا می کنند ." و من الماء کل شی حی "

شهید نماد و نمود بارز انسان در فصل بارش است که حتی وقتی نیست ، همگان از او عطر حیات را حس می کنند. " و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتنا بل احیا " آل عمران - ١۶٩ -

و در نهایت ، تابلوی تمام قد آنگونه می شود که : " من عمل صالحا من ذکر او انثی و هم مومن فلنحیینه حیاه طیبه " - نحل - ٩٧ -

بسیار گفته اند که دعای ما در حق همدیگر مستجاب می شود . بیا و جان همه قاصدک هایی که خود را به نسیم می سپارند تا تو را بهاری کنند ، برای من دعا کن.

من هم به جان همه مژه هایی که در سر سفره سجاده  در اشک هایت غرق می شود ، تو را دعا می  کنم.

/ 3 نظر / 6 بازدید
شاه کرم

سلام خدا را شاکرم که توفیق درک دوستان خوب و آسمانی رانصیبم کرد تا شاید..... چو به حد رسیده کارم دگر آبرو ندارم به رهت قدم نهادم پی کسب آبروئی یا ایها العزیز تصدق علینا

حنان

سلام..که نام خداست گاهی که باران میبارد دل آدمی چنگ میخورد، انگار که بخواهد چیزی بگوید چیزی بفهمد،... بارش حرفهای شما هم مثل باران است و شعری که بعد از بارها تکرار هنوز طراوت دارد: باران ببار تا نفست خیسمان کند از کفرمان بشوید و قدیسمان کند دعا کنید اهل باران شویم. سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی نوشته ی شما مرا یاد این شعر می اندازد: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

حنان

سلام..که نام خداست گاهی که باران میبارد دل آدمی چنگ میخورد، انگار که بخواهد چیزی بگوید چیزی بفهمد،... بارش حرفهای شما هم مثل باران است و شعری که بعد از بارها تکرار هنوز طراوت دارد: باران ببار تا نفست خیسمان کند از کفرمان بشوید و قدیسمان کند دعا کنید اهل باران شویم. سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی نوشته ی شما مرا یاد این شعر می اندازد: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش