سکه

 

هر چند که بی نشانه ، نشان خواهم زد

با هروله ، کوس الأمان خواهم زد

در این سینه که مضربی از عشق است

من سکه به نام آسمان خواهم زد

20 آذر 1389

#
/ 2 نظر / 3 بازدید
حنان

سلام باز هم از شعرهای خودتان. بیا یک شب ببر این ساکت دل را به شورستان و در چشمم ببارن جرعه هایی از بلورستان دلم در حسرت یک جرعه نور ناب میسوزد خدایا رحم کن دل را ببر تا عمق نورستان و کشکول درونم خالی از الهام میمیرد مرا پرکن ز شهد پر شرار جام خورستان خدایا!لحظه هایم بی تو خوشبو نیست میدانی بکوچان خاطرم را تا سر راه بخورستان و غم -تا میروی- جا میرود در کنج پستویم بیا لبریز کن دل را ز صهبای سرورستان و میدانی که له له میزنم از تشنگی شاید تمام بغض های من نشیند پای طورستان و هر شب کرت هایم ناله ی الغوث سر داده خداوندا ببر ما را به جالیز وفورستان و قسمت کن مرا دلدادگی در محضر مهدی(عج) و جان دادن سر راهش در آن فصل حضورستان انشالله امشب بالتان تبرک شود به.... مارو هم دعا کنید

مهاجر

سلام ,شعرهاتون رو خوندم خیلی زیبا هستند ,سینه ,عشق ,آسمان.... جقدر خوبه که زیر سقف آسمون این شهر غبار گرفته که نمیشه توش نفس کشید,از این حرف ها زد.احساس میکنم تو این فضای مه آلود منم دارم غرق میشم ,کاش میشد قطره ای از حرم نفسایی که زمین به اونها وصله به من هم می رسید.....