عطشناک

 

ز او آمدم عازم کوی اویم

عطشناک اویم ، عطشناک اویم

برای نمازت گرفتم دو مشتی

ز اشک دو دیده وضویم وضویم

در این نیزه ها ، واژِه ها سر به دارند

ببین می چکد واژه ها از گلویم

و آنقدر دور است چشمان باران

که حتی نمی آید ابری به سویم

دو دست قنوتم کمی بی قرار است

ببین دست ها را ، سبویم ، سبویم

قسم می خورم جان آن قاصدک ها

که راز دلم را به ناکس نگویم

مشام مرا برده عطر تغزل

قسم می خورم جز کلامت نبویم

23 اردیبهشت 91

 

/ 0 نظر / 10 بازدید