با آسمان آشناتر است

دلم تنگ شده است برای کتابخانه ی کوچک مدرسه، جایی که می نشستی در کمین ما

و ما مثل آهو در دام نگاهت می افتادیم.

سال پنجاه و سه را می گویم . بالاتر از میدان بیست و چهار اسفند، مدرسه مفید

دلم تنگ شده است برای کتابخانه ای که با ما هم قبله بود. در نماز جماعت کتابهایش با ما هم صف می شدند و نماز می خواندند!

دلم تنگ شده است برای واژه های مثل الماست . واژه هایی که تا در فکرت صیقل نمی خورد ، بیرون نمی آمد.

دلم تنگ شده است برای لحظه هایی که ما را با کتاب ها رفیق می کردی ،

دلم تنگ شده است برای زنگ مطالعه که با کتابها چای دشلمه می خوردیم.

دلم تنگ است برای نگاه صمیمی اما با صلابتت

دلم تنگ است برای درک محضرت ، آقای حمید گروگان!

شنیده ام زمین خسته ات کرده است! باور نمی کنم.

/ 3 نظر / 13 بازدید
نورا

و من چه قدر با خاطره ی این مرد مهربان آشنایم!

بهار نارنج

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

صبا

خدایش بیامرزد بیشتر معرفی شود